دلتنگی
نوشتهشده در شنبه, خرداد , ۱۳۹۰ در ۱۰:۱۴ ق.ظداشتم باهاش چت میکردم، میخواستم برای جلسه دفاعم ازش دعوت کنم. نوشتم: “راستی سید، این هفته دفاع میکنم، یکشنبه“
-جداً، بالاخره تموم شد؟
-آره، دارم راحت میشم، خوشحال میشم بیای.
نوشت که“علی رو هم میارم، با حمید و مرتضی و عبدا… و هادی“
-ای ول، راستی مگه از علی خبر داری؟
-نه بابا، شوخی کردم، فقط خواستم یه یادی از اهل قبور بکنم،
انگار که دارم باهاش رودررو صحبت میکنم، یه لحظه چهرهش اومد تو ذهنم، سید وقتی که غمگینه و دلتنگ. اون هم دلتنگ زمان قدیم بود، دلتنگ اون زمانی که با هم بودیم، میگفتیم و میخندیدیم و میچرخیدیم. اون زمانی که با هم کلاس میرفتیم و باهم کلاس نمیرفتیم، با هم بحث و دعوا میکردیم اما چند دقیقه بعد، موقع ناهار رفتن داد میزدیم“اوهوی، اونی که باهاش دعوا کردم، قاشق منم بیار” و اون هم میاورد، اون زمانی که …
جوابی نداشتم بدم، فقط خدا رو شکر کردم که جلوم نیست تا بغض کردنش رو ببینم و خوشحال از اینکه اون هم نمیتونه من رو ببینه.
زندگیه دیگه، کاریش نمیشه کرد.

همون موقع که از درس و شهر دانشجویی و دانشگاه و پروژه و … گله داشتی من این روزهای دلتنگی رو پیش بینی میکردم.
بی خیال، این روزا هم خوش میگذره
حرف حساب جواب نداره
سلام چطوری ؟!!!
اگه منظورتون از این سید نامزد بنده هست !!! بنده به هیچ وجه راضی نبودم و نیستم که شما با ایشان چت کنید و از این صحبتا . این رو جهت اطلاع گفتم که دیگه تکرار نشه . درسته ما با هم طلاق گرفتیم ولی من هنوز روش غیرت دارم . حواستو جمع کن .
بار آخرت باشه ها
آقا اجازه؟ باشه آقا!!!
نمیدونم چی بگم. فقط یادش بخیر.ولی از اون زمانا چیزای زیادی دارم. بهترینش دوستاو بچه هان که هنوز ارتباط باهاشون به آدم آرامش میده.
آقایون، خانوما این سیدی که نظر گذاشته همون سدیه که دربارش نوشتم، الان هم که این رو نوشته بغض کرده مثل من که دارم می نویسم و بغض تو گلوم جمع شده. ولش کن چیزی نگم بهتره.