_gaq.push(['_trackPageview']); _gaq.push(['_trackPageLoadTime']); (function() { var ga = document.createElement('script'); ga.type = 'text/javascript'; ga.async = true; ga.src = ('https:' == document.location.protocol ? 'https://ssl' : 'http://www') + '.google-analytics.com/ga.js'; var s = document.getElementsByTagName('script')[0]; s.parentNode.insertBefore(ga, s); })();

رَجعَت

نوشته‌شده در پنجشنبه, تیر , ۱۳۹۰ در ۴:۳۷ ب.ظ

تموم اون ۳ سال رو پشت سرم گذاشتم و برگشتم خونه. سه سالی که سراسر خاطره و ایام خوش بود. سه سالی که تجربیات خوبی برام داشت. تجربه انجام پروژه‌های سخت و طاقت‌فرسا، خنده‌ و شوخی فراوان، تجربه زندگی با آدم‌های مختلف، تجربه‌ی تدریس و تجربه‌ی دو سال شرکت تو مسابقات فوتبال دانشگاهی، یک سال به تلخ و این آخری کمی شیرین‌تر و آخر سر هم آویزون کردن کفش‌های فوتبال و درس خوندن و درس دادن.

الآن هم که منتظرم تا نوبتم بشه و این توفیق رو داشته باشم تا به خدمت مقدس سربازی مشرف بشم.

گرچه سه سال بود اما انگار همین دیروز بود که به سرعت داشتم مدرک جمع می‌کردم تا برم شاهرود و ثبت نام کنم. وقتی رسیدم ساعت ۹ بود، تا ظهر ثبت نام کردم و تو اتوبوس برگشت با رحمان آشنا شدم. کسی که سه سال بعدش و مخصوصاً این سال آخر رو با هم گذروندیم.

سر آخر هم بدون هیچ تأملی، همون‌جور که همیشه فکر می‌کردم، با یک خداحافظی سرد، کوتاه، سریع و حتی مواقعی از پشت تلفن؛ دوستان، شهر، خاطره‌ها و خلاصه همه چیز رو پشت سر گذاشتم و اومدم.

شما می توانید پاسخی ندهید, or trackbackاز سایت شما

۱۲ نظرات to “رَجعَت”

  1. امیر می‌گه:

    با ما که اصلا خداحافظی نکردی. حالا برمیگردی میبینیمت، اگه ما رو یادت بیاد، راستی کی برمیگردی؟

  2. حمزه.ه می‌گه:

    نامرد لااقل می موندی اول کارای تصویه منو انجام می دادی
    خوش باشی و موفق
    یاعلی

  3. حسین می‌گه:

    اخه تو هم رفتی
    شانس اوردم کارم تو شاهرود تموم شد
    وگرنه توهم که رفتی کی می خاد کارمو انجام بده
    دلم واسه هممون تنگ میشه
    مخصوصا برای اون خنده ها و شوخی های بی مزه مون
    به امید دیدار

  4. حسین می‌گه:

    آخی ی ی، اشک تو چشام حلقه زد

    “حتی مواقعی از پشت تلفن” منظورت با کیه؟

  5. مملی می‌گه:

    همون طور که جندین سال دوستی با ما رو پشت سر گذاشنی و رفتی!

  6. رحمان می‌گه:

    این سه سال هم تموم شد و رفت.نمیدونم چرا هنوز احساس می کنم که شاهرود تموم نشده. شایدم تموم نشده.
    پریروز هم عجب خدا حافظی کردیم … من با عجله به سمت اتوبوس، تو، تو جلسه ی دفاع در حال شیرنی خوردن ، … فرستادن برا من و پچ پچ کنان.
    این هم یه جورشه دیگه شایدم به خاطر اینه که جفتمون میدونیم دوباره همدیگه رو خواهیم دید.
    مراقب خودت باش، اولا به خاطر خودت که من میدونم عجب گوهری هستی! ، مهمتر از اونها به خاطر فیلم های اچ دی ، مهمتر از جفت اینا به خاطر این که من به شدت مشتاق روزی هستم که حین صلوات فرستادن شیرینی خوشگله رو بخورم… الهم عجل لیوم الوصال …
    همیشه خوش باشی رفیق .
    به امید دیدار

یک نظر بدهید.