_gaq.push(['_trackPageview']); _gaq.push(['_trackPageLoadTime']); (function() { var ga = document.createElement('script'); ga.type = 'text/javascript'; ga.async = true; ga.src = ('https:' == document.location.protocol ? 'https://ssl' : 'http://www') + '.google-analytics.com/ga.js'; var s = document.getElementsByTagName('script')[0]; s.parentNode.insertBefore(ga, s); })();

حبس

نوشته‌شده در جمعه, مهر , ۱۳۹۰ در ۴:۵۰ ب.ظ

این روزها حبس خانگی شده‌ام. نه میرحسین موسوی هستم و نه دلیلش سیاسی‌ست. دلیلش تنها و تنها دلتنگی‌ست. دلتنگی برای ایامی که در طی دو دهه‌ی گذشته به آن عادت کرده بودم. شده‌ام همنشین محسن‌ها* و ساسی‌مانکن و Akon و آرش و انریکه و …. در مواقعی هم خانواده‌ی شجریان.

از ۸۲ تا ۸۹، در این ایام، توی دانشگاه چشم می‌چرخوندم تا دوستی یا آشنایی رو ببینم و به طرفش برم و اگه پسر بود سلام و احوال‌پرسی و روبوسی و اگه خانم بود، با رعایت فاصله‌ی قانونی فقط سلام و احوال‌پرسی کنم. قبل از اون هم مدرسه بود و حال و هوای خاص خودش.

اما امسال، به قول حمزه، انگار اولین سالیه که هیچ عنوانی رو، نه با پیشوند/پسوند دانش و نه بدون اون، یدک نمی‌کشم. اصلاً امسال اولین سالیه که نمی‌دونم حتی یک ماه دیگه چه اتفاقی میوفته. همین الان هم توی خونه نشستم و نمی‌دونم چرا این کلیدها رو فشار می‌دم، فقط می‌دونم که ای کاش می‌شد برگشت به ۸۲ و سال رو با مجتبی و علی و عبدا…، با حمید و مصطفی و مرتضی و هادی، با سجاد و میثم و تقی شروع کرد. کاش می‌شد برگشت به ۸۴ و با وحید و قاسم و مجید و علی وقت گذروند. برگشت به ۸۷ و با حسام و حمزه و محسن و حسین مزخرف گفت. می‌شد برگشت به ۸۹ و با رحمان به دانشجوها خندید و با حسین و سیامک و سجاد چایی خورد. کاش ….

———————

*محسن چاووشی، محسن یگانه، محسن نامجو

شما می توانید پاسخی ندهید, or trackbackاز سایت شما

۱۲ نظرات to “حبس”

  1. مائانتا می‌گه:

    اولاش واقعا سخته. خیلی حس بدیه

  2. مقداد می‌گه:

    الهی به فدات بشم صادق جون.من که تو اون آماری که از دوستان دادی نبودیم.ولی این نیز بگذرد…..
    درکت میکنم ولی با حرف ناشناس موافقم….
    انشاالله که زودتر سربازس بری و تموم بشه و بتونی یه جایی دستتو بند کنی….
    همش تا الن گذشته و این نیز هم خواهد گذشت.

  3. حمزه می‌گه:

    واقعا گریه ام گرفت
    بمیره درس و دانشگاه که اینطوری معتادمون کرده

  4. امیر می‌گه:

    بلخک رو نگفتی، حاجی بیگلو، کاشمر، نمیدونم چرا این همه، هممون دلتنگ همه اون لحظاتیم. به نظرت عکس دیدن دردی دوا میکنه؟

  5. ناشناس می‌گه:

    بله
    تو این احساس من یه سال از شما جلوترم
    این روزها در مقابل روزهای آینده (که اگه همین جوری پیش بری میاد) خوبه
    روزایی که احساس کنی مفید نیستی، یا اینکه هدفی که از اول داشتی حالا نداری
    از همه بدتر اینکه گاهی این به ذهنت برسه که این همه درس خوندن ارزش نداشت و …
    برای من که پیش اومد خدا کنه شما زودتر به یه برنامه ی عالی برای زندگی برسید و این روزا براتون نیاد

یک نظر بدهید.