نمرود
نوشتهشده در سه شنبه, مهر , ۱۳۹۰ در ۱۲:۳۴ ب.ظتا آنجا که در خاطر دارم ادعای خدایی نکردهام، ایضاً به یاد ندارم که هیچگاه ابراهیمی در آتش افکنده باشم یا حتی با هیچ ابراهیمی مخالفت کرده باشم تا آنجا که در چند روز گذشته به هنگام گوشفرا دادن به پخش آهنگهای تصادفی، به هنگام رسیدن نوبت به جناب ابی(ابراهیم حامدی) نه تنها با او مخالفت نکردهام بلکه او را همراهی نیز نمودهام. اما نمیدانم چگونه است که در ایام ماضی، در چندین نوبت پشهای سعی در ورود به آلت قوهی بویاییم نموده است.
نوبهی اول، شب هنگام، به وقت گذاشتن سر بر بالین بود که پشهای چونان خرمگسی در معرکه، عزم آن مکان مبارک نمود و چرت از سرم پراند. نوبهی دوم به آن هنگام بود که، تفو بر هرچه ریاکار، در نماز دست بر قنوت برداشته و از باریتعالی بهبود این زندگی سگی را خواستار بودم.
با نگاهی بس متافیزیکی میتوان فرض نُمود که آن موجود ناچیز نمایندهای از سوی ذاتش بوده است که بر این بندهی حقیر این پیام آورده است که “آهای مردک، زندگی از این سگیتر هم میشود، میخواهی چنین شود؟”. اگر چنین است، خدایا دکمهای جهت عرض غلط کردم یا در مراتب بالاتر گه خوردم قرار ده تا با فشار آن از ورود فشار بیشتر بر این زندگی جلوگیری نماییم چون طاقتم تاخت شده و تحمل بیش از اینش ندارم.
نگاهی دیگر میتواند اینگونه باشد که ورود این اشیاء پرنده در آن مکان، به علت فراخی آن جایگاه بوده و دلیلی غیر، نمیتواند داشته باشد. البته شاهد این نگاه، دوستان غیرمجازی هستند که میتوانند بر عظمت جایگاه مذکور صحّه گذاشته، شهادت دهند.
دلیل و نگاهش هرچه باشد، نیک میدانم که نمرود شدهام. هر شیء جنبندهای عزم ورود به بینیام دارد. نه اذن ورودی میطلبد، نه دقالباب مینماید و نه حتی موقع شناس است که در وقت مناسب مزاحم شود. عن قریب است که بانگ برارَم که “آهای جماعت، بیایید و پتک بر سرم بکوبید“. با این حال تا جایی که در خاطر دارم ادعای خدایی نکردهام، ایضاً به یاد ندارم که هیچگاه ابراهیمی در آتش افکنده باشم یا حتی با هیچ ابراهیمی مخالفت کرده باشم گرچه در این میان میتوان برای ابراهیم.ب استثناء قائل شد.

به گمانم آن جنبنده ی ناچیز ,به نواحی بالاتر رسیده و مغز آن جناب را بالکل به فنا داده است!!
شاید هم چنین است!!!
سربازی چی شد؟
رفتی بلاخره؟
رهسپار گشتم و بازگشتم!!!
خواهم گفت برایتان!!!
طفلکی میخواسته باهات دوست شه از دماغت بره تو قلبت
می فهمم چی میگی، خواب دیدم یه دسته فیل دارن راه میرن، بعد دقت کردم دیدم نه اینا سربازن دارن رژه میرن. بیشتر دقت کردم فهمیدم نصف شبه، بیدارم و یه مورچه رفته تو گوشم. با مصالحت و البته مشقت فراوان درش آوردم و از حرص لهش کردم. این اولیش بود، دومیش رو (که یه سال بعد رفت تو گوشم و بعد چند ساعت استراحت در اومد) خواستم له کنم باد پنکه زد بهش و گمش کردم. عمرش به دنیا بوده
خدایش بیامرزد
بس بخندیدم و دو نکته بر من مرور شد
که تو چه دلقکی و دیگر خرطومت که از کچلی من هم حتی شاز تر است!
عمراً، یادت رفته که ولیو مو از شی ء حمزه مقدارش صفره؟
بر عظمت و شوکت آن جایگاه صحه می گذاریم چُنان که بر قدرت والای آن دیگر جایگاه شما، حمید و مجتبی صحه می نماییم. یاد دارم که همواره هنگام مسابقه آن جایگاهان گرامی، سراسیمه از مُحل کارزار که در جنب آن میدان عظمی … بود می گریختیم.
بسی حیف که این مکان جایگاه چنین گفت و شنود هایی نیست وگرنه بیان می نمودم آنچه می دانستم!!!