_gaq.push(['_trackPageview']); _gaq.push(['_trackPageLoadTime']); (function() { var ga = document.createElement('script'); ga.type = 'text/javascript'; ga.async = true; ga.src = ('https:' == document.location.protocol ? 'https://ssl' : 'http://www') + '.google-analytics.com/ga.js'; var s = document.getElementsByTagName('script')[0]; s.parentNode.insertBefore(ga, s); })();

وضعیت سفید

نوشته‌شده در دوشنبه, آبان , ۱۳۹۰ در ۱۱:۰۱ ب.ظ

این روزها صبح کله‌ی سحر از خواب بیدار می‌شم و به محل خدمت می‌رم. گرچه آنقدر خوب هست که تو دهنم نمی‌چرخه بگم خدمت، می‌گم شرکت. از همون روز اول با همکارا آشنا شدم و کم‌کم دارم باهاشون گرم می‌شم. روسا هم آدم‌های خوبیَن. اونقدر خوب هست که فعلاً درد نگرفتن پول، مخصوصاً وقتی بقیه دارن از کمیش شکایت می‌کنن، اذیتم نکنه. گرچه احتمالاً به این خاطره که اولشه و هنوز گرمم.

اوضاع خونه هم خوبه. طبق معمول من و حسین کل‌کل می‌کنیم و مهدی هم با نگاه‌های عاقل اندر سفیه از کنارمون رد میشه. این دو سه روزه هم امیر اینجا بود. یاد قدیم کردیم و کلی بهش خندیدم که این خنده با وجود مملی بیشتر هم می‌شد، اگر اینجا بود. البته باید شرح علت این خنده رو تلفناً به استحضار جناب معمار برسونم.

اتفاقات دیگری هم در شرف وقوعه که به محض بروز کوچکترین حرکت و یا انجام هر عملی از طریق همین رسانه به اطلاع جمع می‌رسونم.

شما می توانید پاسخی ندهید, or trackbackاز سایت شما

۸ نظرات to “وضعیت سفید”

  1. امیر می‌گه:

    دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد
    بریکی سنگین دلی نامهربان چون خویشتن

    تا بدانی دردعشق و داغ مهر و غم خوری
    تا به هجر اندر بپیچی و بدانی قدر من

  2. حمزه می‌گه:

    خاک تو سرت نکنه داری ازدواج می کنی؟

  3. ناشناس می‌گه:

    من میگم چرا از خدمت بدم نمیاد!!!
    شما که هر وقت بتونین عین کش برمیگردین پیش هم
    به اطلاع برسون منتظریم

  4. مائانتا می‌گه:

    خوب خدارو شکر که همه چی روبه راهه :)

یک نظر بدهید.