به مناسبتِ
نوشتهشده در شنبه, آذر , ۱۳۹۰ در ۹:۳۱ ب.ظبه مناسبت ایام محرم، با همسر بیرون رفته بودیم و تو یه مجلس روضه شرکت کرده بودیم. قرارمون این بود که وسطهای مجلس بیایم بیرون. اساماس که اومد راه افتادم تا از اونجا که حالا بسیار شلوغ شده بود بیام بیرون. داشتم از همون راهی که اومده بودم برمیگشتم که یه مرد جا افتاده که یه شال سبز به گردن داشت و به نظر میومد از مسئولین اونجا باشه، دستاش رو جوریکه نشون میداد “نیا“ تکون میداد بهم گفت: “این در بستهست“،
-خب من میخوام برم بیرون، چیکار کنم؟
به پشت سرم اشاره کرد و گفت “اونجا رو میبینی نوشته خروج اضطراری، از اونجا برو بیرون“
-باشه،
برگشتم تا به سمت در خروج اضطراری برم. راهش زیاد بود و جمعیتی که از شدت سرما و علاقه به مجلس، تو مسیر نشسته بودن به زحمت رسیدن بهش اضافه میکردن. از میون جمعیت فشرده و از گوشهای که همهی آدمها جلو میرفتن شروع به حرکت کردم. تو مسیر با رد شدن از بالای سر هر نفر یه ضمن عذرخواهی، غرغرهاشون رو هم تحمل میکردم.
-آقا کجا میری؟، جا نیست، بشین همینجا
علاوه بر مردمی که نشسته بودن، مسئولین شال به گردن و مشکی پوش هم سد راهم میشدن که “آقا جا نیست“
-میخوام برم بیرون
-آها، باشه برو
توی همین اثنا، یه اساماس اومد، هادی.
دکمهی بالا سمت چپ گوشی که زیر کلمهی show بود رو زدم و خوندم: “تو که زن گرفتی، چرا مییای عزاداری؟“
در حالیکه میخندیدم، به سمت جمعیت پشت سرم برگشتم. دنبالش میگشتم تا پیداش کنم اما جمعیت اونقدر زیاد بود که پیدا کردن یه نفر حتی با عظمت هادی، مثل پیدا کردن سوزن بود تو انبار کاه. بیخیال شدم و به راهم ادامه دادم. دوباره اساماس اومد: “نخند“
باز به سمت جمعیت برگشتم، باز هم پیداش نکردم. این دفعه سرم رو با شدت زیادی تکون دادم، باز برگشتم و به راهم ادامه دادم.
دوباره ویبرهی گوشی رو حس کردم: “خودتی!“
دوباره برگشتم و به جمعیت نگاه کردم، خودم باورم نمیشد اما اون ته، تقریباً همونجایی که نشسته بودم، چهرهی هادی رو دیدم، دستم رو بلند کردم و تکون دادم که “دیدمت، سلام“. اون هم دستش رو بلند کرد و تکون دادم که یعنی “سلام“.
دستم رو رو هوا چرخوندم و بعد به شکل گوشی در آوردم و سمت راست صورتم قرار دادم که “بعدا بهت زنگ میزنم“.
اون هم دستش رو تو هوا تکون داد که یعنی “باشه“.
برگشتم که به راهم ادامه بدم که دوباره گوشیم لرزید: “آقا کجا بیا وسط یک کم بلرزون“
برگشتم و نگاش کردم و روی هوا دستم رو لرزوندم، و سرم رو برای گرفتم تأیید ازش تکون دادم و اون هم به نشانهی تأیید سرش رو تکون داد.
دوباره برگشتم. دوباره نوشت: “کجا میری جلو، نکنه فکر کردی سخنران توئی؟“
-نه، یه جای دیگه مجلس دارم دارم میرم به اون برسم،
و در حالی که دکمهی send رو میزدم براش یه دستی تکون دادم و از در اضطراری خارج شدم. سریع کفشام رو پوشیدم و از در خارج شدم. همسر جلوی در منتظر بود، سلام کردم و قبول باشهای گفتم و شرح ماوقع رو توضیح دادم.

قبول باشه! بخصوص آقا هادی
سلامت باشی!!!
چند وقتیه که دنبال، همچین اتفاقای کوچیکم ولی تاثیر گذارم.
الان پیدا کردی؟
ای بدبخت
لابد فحش هم خوردی که چرا دیر بیرون اومدی؟
(من اصلا از این فحشا نمی خورم! والا)
نه داداش، کافر همه را ….
وسط مجلس چه حضور قلبی هم داشتن آقا هادی!!!!
بله، ایشون کلاً Multitask هستن!!!
تازه مجلس درست شروع نشده بود.