_gaq.push(['_trackPageview']); _gaq.push(['_trackPageLoadTime']); (function() { var ga = document.createElement('script'); ga.type = 'text/javascript'; ga.async = true; ga.src = ('https:' == document.location.protocol ? 'https://ssl' : 'http://www') + '.google-analytics.com/ga.js'; var s = document.getElementsByTagName('script')[0]; s.parentNode.insertBefore(ga, s); })();

آرشیو از بهمن, ۱۳۹۰

یاد

نوشته‌شده در تهران, حرفهای خودمانی, روزی روزگاری, مکان, وقایع اتفاقیه | ۱۶ نظر »

بعد از مدت‌ها بهش سر زدم. زنگ زدم که میام خونت، امشب. گفت بیا. بعد از پل خاقانی قرار گذاشتیم. طبق معمول دیر اومد. وقتی اومد سوار موتورش بود، با یک کلاه کاسکت. رفتیم خونش. برعکس همیشه خونش به نسبت تمیز بود.

-تمیز شدی مجید؟

-نه بابا، مادرم اینجا بوده، کار اونه، وگرنه من رو که می‌شناسی!!!

صحبت کردیم و چای خوردیم. خسته بود. یک متکا آورد و گذاشت زیر سرش. دراز کشیده بود و با من صحبت می‌کرد که امیر زنگ زد. تا گوشی رو برداشتم و احوال‌پرسی کردم، مطابق معمول به طرفه‌العینی خوابش برده بود.

بیدار که شد یک شام مجردی خوردیم و از اونجایی که هنوز هم در برخی مواضع فراخی خاصی داشت، همون چایی مونده از بعدازظهر رو گرم کرد و خوردیم. سنگین که شدیم، درازکشیدیم. دایره زنگی‌ش رو روشن کرد و یک سری از این فیلم‌هایی که تلویزیون می‌گه بَده رو تماشا کردیم.

حوصله‌مون که از تلویزیون سر رفت، شب هم به انتها رسیده بود. خواستیم بخوابیم که یاد ایام قدیم افتادیم. یاد سه‌راه‌تهران‌پارس، یاد وحید، یاد علی، یاد قاسم و مرتضی.

یاد وحید افتادیم که با نور سایلنت موبایلش بیدار شده بود، اما من و مجید با توپ هم بیدار نمی‌شدیم. که وقتی من گوشیم رو کنار گوشم کوک می‌کردم تا برا نماز بیدار شم، از اون اتاق میومد و گوشی رو خاموش می‌کرد و من رو با داد بیدار می‌کرد که وقتی بیدار نمی‌شی چرا تنظیم می‌کنی؟

یاد قاسم که یه شب باهم مجید رو بی‌خواب کردیم و وقتی مجید اعتراض کرد که بی‌خوابم کردید، حالا باید تا صبح باهام صحبت کنید“. وقتی من و قاسم قبول کردیم و شروع کردیم به صحبت، مجید هفت پادشاه رو هم خواب دیده بود.

با تعریف این خاطره‌ها، چند دقیقه‌ای باهم خندیدیم. یاد ایام شباب کردیم. یاد روزهایی که خیلی وقته تموم شده و فقط همین نقل‌های گاه و بیگاه ازش مونده.

صبح هم که بیدار شدم و خواستم مجید رو بیدار کنم، مطابق ایام معلوف، بالش زیر سرش رو بغل کرد و گفت: صادق یه پنج دقیقه بخوابم“. این تقاضای خواب ۵ دقیقه‌ای چند باری تکرار شد تا اینکه چشم باز کردیم و ساعت شده بود هفت و چهل. سریع لباس پوشیدیم و هر کی رفت دنبال کار خودش تا کی بشه که دوباره همدیگه رو ببینیم.

تهران-۱۳۹۰/۱۱/۰۹