<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>روزمرّگی</title>
	<atom:link href="http://roozmaregi.bloghaa.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://roozmaregi.bloghaa.com</link>
	<description>روزمرّگی را می نویسم تا از آن فرار کنم، شاید هم برای آنکه بعداً به یادش آورم</description>
	<lastBuildDate>Sun, 06 May 2012 17:07:46 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>بفرمایید بشینید</title>
		<link>http://roozmaregi.bloghaa.com/1391/02/12/%d8%a8%d9%81%d8%b1%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%af-%d8%a8%d8%b4%db%8c%d9%86%db%8c%d8%af/</link>
		<comments>http://roozmaregi.bloghaa.com/1391/02/12/%d8%a8%d9%81%d8%b1%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%af-%d8%a8%d8%b4%db%8c%d9%86%db%8c%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 May 2012 12:28:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرفهای خودمانی]]></category>
		<category><![CDATA[روزی روزگاری]]></category>
		<category><![CDATA[مکان]]></category>
		<category><![CDATA[حسین.ح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roozmaregi.bloghaa.com/?p=299</guid>
		<description><![CDATA[به نظرم اولین بارش بود با آدمایی که اومده بودن اونجا اینطوری صحبت می‌کرد. &#8220;آقایون همون‌جایی که ایستادین فرمایید بشینید&#8221;. از دو روز پیش رفته بودم سمنان تا هم حسین رو ببینم و هم خودم رو معرفی کنم. صبح روز موعود از خواب بیدار شدم و بدون اینکه حسین رو بیدار کنم از خوابگاه زدم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">به نظرم اولین بارش بود با آدمایی که اومده بودن اونجا اینطوری صحبت می‌کرد. <strong>&#8220;آقایون همون‌جایی که ایستادین فرمایید بشینید&#8221;.</strong></p>
<p dir="RTL">از دو روز پیش رفته بودم سمنان تا هم <em>حسین</em> رو ببینم و هم خودم رو معرفی کنم. صبح روز موعود از خواب بیدار شدم و بدون اینکه حسین رو بیدار کنم از خوابگاه زدم بیرون. بعد از اینکه چند باری خیابونای شهرو بالا پایین کردم، مکان رو پیدا کردم و وارد شدم. یه سری جوون هم سن و سال خودم تو چند ستون، در ردیف‌های منظم، کنار هم ایستاده بودن.</p>
<p dir="RTL">تو ردیف آخر ایستادم. همه منتظر بودن. جوری که انگار می‌دونن، باز هم کسایی میان. کم‌کم سر و کله‌ی بقیه پیدا شد و آدم‌های پشت سر من زیاد شدن. یکی از افسرایی که اونجا بود و از بقیه خشن‌تر به نظر میومد، رفت بالای دیوار حوض کوچیک خالی از آبی که وسط حیاط بود و جوری که به نظرم اولین بارش بود با آدمایی که اومده بودن اونجا اینطوری صحبت می‌کرد گفت: <strong>&#8220;تا ظهر اینجایید، اینقدر غر نزنید. حالا اگه کسی سیگار داره بیاد بریزه تو این سطل.</strong><strong>&#8220;</strong></p>
<p dir="RTL">صدایی از کسی در نیومد. دوباره گفت: <strong>&#8220;</strong><strong>اگه بگردم و پیدا کنم بد می‌بینیدا</strong>&#8220;.</p>
<p dir="RTL">صدایی از کسی در نیومد. گفت: <strong>&#8220;آقایون همون‌جایی که ایستادین فرمایید بشینید&#8221;.</strong></p>
<p dir="RTL">من که از ایستادن خسته شده بودم، زیر لب <strong>&#8220;</strong><strong>دمت‌گرمی</strong><strong>&#8220;</strong> گفتم و تا اومدم بشینم، یه صدای آشنا به گوشم خورد. در همون حالت نیمه نشسته توقف کردم و همون مسیر رو برگشتم و ایستادم. با احتیاط تمام و طوری که کسی متوجه‌ام نشه از صف خارج شدم. به سمت دیوار رفتم و در امتداد  ستون اول، پشت به دیوار به سمت ته ستون حرکت کردم. به انتهای ستون که رسیدم به دیوار عقب حیاط تکیه دادم و یکی از افسرایی که از بقیه موجه‌تر به نظر می‌رسید رو صدا کردم.</p>
<p dir="RTL">-جناب سروان &#8230;. ببخشید؟</p>
<p dir="RTL">متوجه من شد و به سمتم اومد.</p>
<p dir="RTL">-بله؟</p>
<p dir="RTL">-جناب سروان، اینجا نخ و سوزن دارید؟</p>
<p dir="RTL">-واسه چی؟</p>
<p dir="RTL">-خشتکم پاره شده</p>
<p dir="RTL">یک خنده‌ی کوچیکی کرد و گفت :<strong>&#8220;</strong><strong>برو بشین الان ماشینا میان و اعزام می‌شید</strong><strong>&#8220;</strong>.</p>
<p dir="RTL">-نه جناب سروان، اوضاع خراب‌تر از این صحبت‌هاست، پاره نشده، جر خورده.</p>
<p dir="RTL">با خنده همکارش رو صدا کرد و اوضاع رو واسش تشریح کرد. اون‌هم با خنده سربازی رو صدا کرد و گفت که نخ و سوزن بیاره.</p>
<p dir="RTL">یک نخ سبز پلاستیکی کلفت که فقط واسه دوختن زیر بغل لباس سربازیه نیروی انتظامی ساخته شده بود، برام آورد. چاره‌ای نبود. پرسیدم: <strong>&#8220;</strong><strong>کجا برم بدوزمش؟</strong><strong>&#8220;</strong></p>
<p dir="RTL">به اون طرف حیاط اشاره کرد و گفت: &#8220;<strong>از پله‌ها برو پایین، توی دستشویی نیمکت هست، بشین و بدوز&#8221;</strong>.</p>
<p dir="RTL">آهسته و طوری که کسی پارگی رو نبینه به سمت اون‌ طرف حیاط حرکت کردم. پشت در نرده‌ای سمت راست حیاط والدینی که اومده بودن تا بچه‌هاشون رو بدرقه کنن ایستاده بودن. سریع رد شدم و از پله‌ها پایین رفتم. یه سالن بزرگ، پر از توالت و دستشویی که سمت چپش یه ستون نیمکت قرار داشت. شلوارم رو در آوردم، روی نیمکت اول نشستم و شروع به دوختن کردم.</p>
<p dir="RTL">با شروع دوخت و دوز، صدای پایین اومدن افراد مختلف شروع شد. تمام کسایی که تمام مدت با آسودگی تمام تو صف بودن، نیاز به قضای حاجت پیدا کرده بودن و همه هم از کنار من رد می‌شدن و من هم در جواب نگاه‌های خیره‌شون جواب‌های کوتاه می‌دادم، <strong>&#8220;می‌بینی شانسو&#8221;، </strong><strong>&#8220;</strong><strong>پیش میاد دیگه&#8221;، </strong><strong>&#8220;</strong><strong>خوب شد &#8230; و گرنه &#8230; &#8221; و &#8230;</strong></p>
<p dir="RTL">با هر زحمتی بود، کارم رو تموم کردم و اومدم بالا. وارد صف شدم. چند لحظه‌ای بیشتر طول نکشید تا یه سرهنگ اومد و شروع کرد به خوندن اسامی. من و عده‌ای رو به سمت گوشه‌ی حیاط، نزدیک دستشویی فرستادن. روی زمین نشستیم و یکی اومد برامون صحبت کرد. صحبتاش که تموم شد ما رو به حال خودمون رها کرد و رفت.</p>
<p dir="RTL">من هم که پاهام داشتن خواب می‌رفتم بلند شدم و یه چند قدمی راه رفتم. از راه رفتن که خسته شدم، به سمت لبه باغچه رفتم تا رو لبه‌ش که با سنگ سفید پوشیده شده بود بشینم. در حال نشستن بودم که یه صدای آشنا به گوشم رسید.</p>
<p style="text-align: left" dir="RTL">۱۳۹۰/۰۸/۰۱</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roozmaregi.bloghaa.com/1391/02/12/%d8%a8%d9%81%d8%b1%d9%85%d8%a7%db%8c%db%8c%d8%af-%d8%a8%d8%b4%db%8c%d9%86%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تسلیت</title>
		<link>http://roozmaregi.bloghaa.com/1391/02/04/%d8%aa%d8%b3%d9%84%db%8c%d8%aa/</link>
		<comments>http://roozmaregi.bloghaa.com/1391/02/04/%d8%aa%d8%b3%d9%84%db%8c%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Apr 2012 16:16:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرفهای خودمانی]]></category>
		<category><![CDATA[منزل]]></category>
		<category><![CDATA[مکان]]></category>
		<category><![CDATA[وقایع اتفاقیه]]></category>
		<category><![CDATA[مجتبی.ا]]></category>
		<category><![CDATA[همسر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roozmaregi.bloghaa.com/?p=293</guid>
		<description><![CDATA[پشت فرمون بودم و همسر در کنارم نشسته بود. گوشیم زنگ خورد. -سیّده -سلام آقا سید. -سلام صادق جان. صداش سرزندگی همیشگی رو نداشت. متوجه صدای غمگینش شدم اما خیلی ادامه دادم. -چه خبر آقا سید؟ خوبی؟ -والا نه صادق، خبرای خوبی ندارم. بابام فوت کرد. فکم قفل شده بود. نمی‌دونستم چیزی بگم. -ببخشید صادق [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">پشت فرمون بودم و همسر در کنارم نشسته بود. گوشیم زنگ خورد.</p>
<p dir="RTL">-سیّده</p>
<p dir="RTL">-سلام آقا سید.</p>
<p dir="RTL">-سلام صادق جان.</p>
<p dir="RTL">صداش سرزندگی همیشگی رو نداشت. متوجه صدای غمگینش شدم اما خیلی ادامه دادم.</p>
<p dir="RTL">-چه خبر آقا سید؟ خوبی؟</p>
<p dir="RTL">-والا نه صادق، خبرای خوبی ندارم. بابام فوت کرد.</p>
<p dir="RTL">فکم قفل شده بود. نمی‌دونستم چیزی بگم.</p>
<p dir="RTL">-ببخشید صادق جان، فقط زنگ زدم که خبر داده باشم.</p>
<p dir="RTL">-خواهش می‌کنم سید. خدا بیامرزدش.</p>
<p dir="RTL">قطع کرد. شوکه بودم. به زحمت چند قدمی جلو رفتم و نگه داشتم. شروع کردم به اس‌ام‌اس دادن به همه. سرم داشت می‌ترکید. چیکار باید می‌کردم.</p>
<p dir="RTL">چند روز بعد که باهاش تماس گرفتم. تقریباً بغض کرده بود. مستأصل بود. تمام سعیم رو کردم تا تمام حرف‌هایی که تو این ۲۷ سال یاد گرفتم تا تو این مواقع بگم رو بگم، اما خودمم بغض کرده بودم و داشت گریه‌م می‌گرفت. تسلیت گفتم. یک کم آرومش کردم و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که تا وقتی این ماجرا یادم بود براش فاتحه بخونم.</p>
<p dir="RTL">شما هم بخوانید باشد که خدایش بیامرزد.</p>
<p style="text-align: left">به مناسبت چهلمین روز درگذشت سیدرضا پدر سید مجتبی</p>
<p style="text-align: left">پنج‌شنبه ۹۰/۱۲/۲۵</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roozmaregi.bloghaa.com/1391/02/04/%d8%aa%d8%b3%d9%84%db%8c%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>روزمرگی &#8230;. نه</title>
		<link>http://roozmaregi.bloghaa.com/1391/01/21/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%85%d8%b1%da%af%db%8c-%d9%86%d9%87/</link>
		<comments>http://roozmaregi.bloghaa.com/1391/01/21/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%85%d8%b1%da%af%db%8c-%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Apr 2012 17:19:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[تهران]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای خودمانی]]></category>
		<category><![CDATA[روزی روزگاری]]></category>
		<category><![CDATA[مکان]]></category>
		<category><![CDATA[وقایع اتفاقیه]]></category>
		<category><![CDATA[حسین.یز]]></category>
		<category><![CDATA[مهدی.ح]]></category>
		<category><![CDATA[همسر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roozmaregi.bloghaa.com/?p=279</guid>
		<description><![CDATA[یادتان هست که به چنگال روزمرگی اسیر بودم؟ مسلم است که به خاطر ندارید. راستش را بخواهید، خودم هم آن دوران را کم‌وبیش از یاد برده‌ام. مدت‌هاست که دیگر دچار روزمرگی نیستم. با وقایعی که در چند وقت اخیر(منظور از برج هشت-۸ به این طرف) برایم روی داده، فرصت خاراندن هیچ عضوی از جمله سر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">یادتان هست که به چنگال <a href="http://www.roozmaregie.blogspot.com/2010/10/blog-post.html">روزمرگی</a> اسیر بودم؟ مسلم است که به خاطر ندارید. راستش را بخواهید، خودم هم آن دوران را کم‌وبیش از یاد برده‌ام. مدت‌هاست که دیگر دچار روزمرگی نیستم. با وقایعی که در چند وقت اخیر(منظور از برج هشت-۸ به این طرف) برایم روی داده، فرصت خاراندن هیچ عضوی از جمله سر خویش ندارم.</p>
<p dir="RTL">خدمت مقدس که در حال سپری شدن است و وقت روزانه‌ام را با آن می‌گذرانم. سایر اوقات شبانه روز نیز یا به صحبت با <em>همسر</em> گرامی می‌گذرد و یا کل‌کل با <em>حسین</em>. <em>مهدی</em> هم که چون بزرگ‌تر خانه، احترامش بر ما واجب است.</p>
<p dir="RTL">هر روز که به پایان مدت خدمت نزدیک می‌شوم، نگرانی‌یم صد چندان می‌گردد. اینکه <strong>&#8220;</strong><strong>آیا بعد از خدمت چه می‌شود یا نه</strong><strong>&#8220;</strong>، خود سوالی‌ست که ساعت‌ها غشای خاکستری مغزم را به خود مشغول می‌کند. برایش چاره‌جویی می‌کنم اما گاهی می‌شود که کور سوهای امیدم به طرفه‌العینی مبدل به یأس می‌شود، گاهی نیز در اوج ناامیدی راهی نمایانم می‌شود که به مخیله‌ام خطور هم نمی‌کند.</p>
<p dir="RTL">وانفسای گرانی هم مصیبتی‌ست عظیم. گرچه به ما سرایت چندانی ندارد، چراکه از اکثر اقلام گران شده نصیبی نداریم و فقط کرایه گزافش در پاچه‌ی ماست، اما به هر حال نگرانی آینده را دو چندان می‌کند.</p>
<p dir="RTL">همه‌ی این‌ها را گفتم اما، نقطه‌ی امیدی هست که گاهی چند لحظه‌ای فراموشش می‌کنم اما هرگز روشنایی‌اش بر من ظلمات نمی شود. این بار دیگر ندایم <strong>&#8220;</strong><strong>هل من ناصر</strong><strong>&#8220;</strong> نیست، شعری‌ست که گاه‌گاهی امید تازه‌ای به جانم می‌بخشد. ما که خواندیمش، خوب بود، شما را نمی‌دانم.</p>
<p dir="RTL" align="center">بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد             گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود</p>
<p dir="RTL">(حافظ)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roozmaregi.bloghaa.com/1391/01/21/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%85%d8%b1%da%af%db%8c-%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک روزمرگی</title>
		<link>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/12/19/%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%85%d8%b1%da%af%db%8c/</link>
		<comments>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/12/19/%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%85%d8%b1%da%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Mar 2012 20:19:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[تهران]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای خودمانی]]></category>
		<category><![CDATA[مکان]]></category>
		<category><![CDATA[وقایع اتفاقیه]]></category>
		<category><![CDATA[حسام]]></category>
		<category><![CDATA[حسین.یز]]></category>
		<category><![CDATA[حمزه.ه]]></category>
		<category><![CDATA[رحمان.ی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roozmaregi.bloghaa.com/?p=252</guid>
		<description><![CDATA[زنگ زده بود که &#8220;کی هستی تا بیام؟&#8220; -واسه چی؟ -که هاردم رو بیارم که فیلم ازت بگیرم، -ای بمیری، گفتم می خوای بیای منو ببینی، هستم، امروز هستم، پاشو بیا، -کدوم ایستگاه پیاده شم؟ حر؟، -اون دفعه هم همونجا پیاده شدی، بابا کلنگ، نواب پیاده شو، نواب، -آها باشه، مکالمه که تموم شد، رفتم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">زنگ زده بود که<strong> </strong><strong>&#8220;</strong><strong>کی هستی تا بیام؟</strong><strong>&#8220;</strong></p>
<p dir="RTL">-واسه چی؟</p>
<p dir="RTL">-که هاردم رو بیارم که فیلم ازت بگیرم،</p>
<p dir="RTL">-ای بمیری، گفتم می خوای بیای منو ببینی، هستم، امروز هستم، پاشو بیا،</p>
<p dir="RTL">-کدوم ایستگاه پیاده شم؟ <em>حر</em>؟،</p>
<p dir="RTL">-اون دفعه هم همونجا پیاده شدی، بابا کلنگ، <em>نواب</em> پیاده شو، <em>نواب،</em></p>
<p dir="RTL">-آها باشه،</p>
<p dir="RTL">مکالمه که تموم شد، رفتم سراغ کارم و تا پایان وقت اداری مشغول بودم. از سر کار که زدم بیرون، رفتم خونه و منتظرش شدم. دوباره زنگ زد که <strong>&#8220;</strong><strong>از کجا بیام</strong><strong>&#8220;</strong>،</p>
<p dir="RTL">-مگه اوندفعه نیومدی، بیا سمت شرق، تو آذربایجان، اسکندری رو بیا پایین،</p>
<p dir="RTL">-باشه، باشه،</p>
<p dir="RTL">چایی رو گذاشتم و منتظرش موندم. وقتی رسید چند دقیقه احوال پرسی کردیم و بعد هاردهاش رو در آورد و هارد من رو وصل کرد و طی یک بررسی کوتاه، هرچی می‌خواست برداشت. کپی‌ها که شروع شد، شروع به صحبت کردیم. از کار، روزگار، زندگی متأهلی، دوستان قدیم و جدید، &#8230;.. .</p>
<p dir="RTL">حین صحبت‌هامون گوشی <em>حسام</em> زنگ خورد. <em>رحمان</em> بود. خیلی جدی داشت صحبت می‌کرد که گوشی رو از <em>حسام</em> گرفتم. چند لحظه‌ای به حرفاش گوش کردم و چند باری در تأیید حرفاش <strong>&#8220;</strong><strong>اهم، اهم</strong><strong>&#8220;</strong> گفتم. یهو صحبت‌هاش رو قطع کردم و داد زدم که <strong>&#8220;</strong><strong>آره این یارو پشت سرت خیلی حرف زد، گفت که <em>رحمان</em> رو ال می‌کنم و بل می‌کنم و قص‌علی‌هذا</strong><strong>&#8220;</strong>. چند لحظه‌ای گیج مونده بود که من کیم و چی می‌گم که بالاخره منو شناخت و جوری که انگار از اول منو شناخته بوده صدام زد. احوال پرسی کردیم و گوشی رو به <em>حسام</em> پس دادم.</p>
<p dir="RTL">صحبت‌هامون که تمام شد، <em>حسین</em> اومد. معرفیشون کردم. قرار شد <em>حسین</em> بره پایین تا وسائل شام رو بخره. وقتی برگشت. <em>حسام</em> وارد آشپزخونه شد و طبق معمول، جوری که معلومه طمأنینه‌ی منو تو پختن غذا قبول نداره دست به کار شد و از اون غذا‌های همیشگی‌ش درست کرد. هرچی دم دستش بود رو برداشت و با یک کم روغن ریخت تو ماهی‌تابه و گذاشت جلومون، <strong>&#8220;</strong><strong>بخورید</strong><strong>&#8220;</strong></p>
<p dir="RTL">اینقدر گرسنه بودیم که اون غذا که حسام می‌گفت واسه‌ی فردا هم می‌مونه رو با ۵ پیمانه برنج که پخته بودم، ۳ نفری، به طرفه‌العینی خوردیم. بعد از غذا گوشی رو برداشتم و یک زنگ به <em>حمزه</em> زدم.</p>
<p dir="RTL">-الو، سلام، آقای حمزه؟،</p>
<p dir="RTL">-بله، بفرمائید،</p>
<p dir="RTL">-همون که کچله،</p>
<p dir="RTL">از پشت تلفن هم مشخص بود که بهش برخورده،</p>
<p dir="RTL">-شما؟</p>
<p dir="RTL">بعد از چند لحظه خودم رو معرفی کردم و فهمیدم که چرا خیلی مودب صحبت می‌کنه. با زنش تو یک پیتزا فروشی نشسته بودن و در یک فضای کاملاً ملو، به قول خودش به یک آهنگ غربی گوش می‌ده.</p>
<p dir="RTL">انتظاراتی که ازش میره رو بهش یاد آور شدم که <strong>&#8220;</strong><strong>باید الان بری به خاطر این آهنگ یارو رو خفه کنی، چماقت که همرات هست؟</strong>&#8221; و اون هم طبق معمول نشون داد که اگر هم قبلا چماق به دست بوده، الان دیگه نیست.</p>
<p dir="RTL">گوشی رو دادم به <em>حسام</em> و اون هم باهاش صحبت کرد. لحظاتی بعد گوشی قطع شد. خلاصه حسام اون شب پیش ما موند و فردا صبح رفت. از دوباره یه خلع تو ذهنم بوجود اومد. خلعی که از دلتنگیم برای روزگار با هم بودنمون ناشی می‌شد. خلعی که فکر نکنم هیچ‌وقت پر بشه.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/12/19/%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%85%d8%b1%da%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یاد</title>
		<link>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/11/12/%db%8c%d8%a7%d8%af/</link>
		<comments>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/11/12/%db%8c%d8%a7%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Feb 2012 19:39:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[تهران]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای خودمانی]]></category>
		<category><![CDATA[روزی روزگاری]]></category>
		<category><![CDATA[مکان]]></category>
		<category><![CDATA[وقایع اتفاقیه]]></category>
		<category><![CDATA[علی.ز]]></category>
		<category><![CDATA[قاسم.ع]]></category>
		<category><![CDATA[مجید.د]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی.ن]]></category>
		<category><![CDATA[وحید.م]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roozmaregi.bloghaa.com/?p=248</guid>
		<description><![CDATA[بعد از مدت‌ها بهش سر زدم. زنگ زدم که میام خونت، امشب. گفت بیا. بعد از پل خاقانی قرار گذاشتیم. طبق معمول دیر اومد. وقتی اومد سوار موتورش بود، با یک کلاه کاسکت. رفتیم خونش. برعکس همیشه خونش به نسبت تمیز بود. -تمیز شدی مجید؟ -نه بابا، مادرم اینجا بوده، کار اونه، وگرنه من رو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">بعد از مدت‌ها بهش سر زدم. زنگ زدم که میام خونت، امشب. گفت بیا. بعد از پل خاقانی قرار گذاشتیم. طبق معمول دیر اومد. وقتی اومد سوار موتورش بود، با یک کلاه کاسکت. رفتیم خونش. برعکس همیشه خونش به نسبت تمیز بود.</p>
<p dir="RTL">-تمیز شدی مجید؟</p>
<p dir="RTL">-نه بابا، مادرم اینجا بوده، کار اونه، وگرنه من رو که می‌شناسی!!!</p>
<p dir="RTL">صحبت کردیم و چای خوردیم. خسته بود. یک متکا آورد و گذاشت زیر سرش. دراز کشیده بود و با من صحبت می‌کرد که امیر زنگ زد. تا گوشی رو برداشتم و احوال‌پرسی کردم، مطابق معمول به طرفه‌العینی خوابش برده بود.</p>
<p dir="RTL">بیدار که شد یک شام مجردی خوردیم و از اونجایی که هنوز هم در برخی مواضع فراخی خاصی داشت، همون چایی مونده از بعدازظهر رو گرم کرد و خوردیم. سنگین که شدیم، درازکشیدیم. دایره زنگی‌ش رو روشن کرد و یک سری از این فیلم‌هایی که تلویزیون می‌گه <strong>&#8220;</strong><strong>بَده</strong><strong>&#8220;</strong> رو تماشا کردیم.</p>
<p dir="RTL">حوصله‌مون که از تلویزیون سر رفت، شب هم به انتها رسیده بود. خواستیم بخوابیم که یاد ایام قدیم افتادیم. یاد سه‌راه‌تهران‌پارس، یاد <em>وحید</em>، یاد <em>علی</em>، یاد <em>قاسم</em> و <em>مرتضی</em>.</p>
<p dir="RTL">یاد <em>وحید</em> افتادیم که با نور سایلنت موبایلش بیدار شده بود، اما من و <em>مجید</em> با توپ هم بیدار نمی‌شدیم. که وقتی من گوشیم رو کنار گوشم کوک می‌کردم تا برا نماز بیدار شم، از اون اتاق میومد و گوشی رو خاموش می‌کرد و من رو با داد بیدار می‌کرد که <strong>&#8220;</strong><strong>وقتی بیدار نمی‌شی چرا تنظیم می‌کنی؟</strong><strong>&#8220;</strong></p>
<p dir="RTL">یاد <em>قاسم</em> که یه شب باهم <em>مجید</em> رو بی‌خواب کردیم و وقتی <em>مجید</em> اعتراض کرد <strong>&#8220;</strong><strong>که بی‌خوابم کردید، حالا باید تا صبح باهام صحبت کنید</strong><strong>&#8220;.</strong> وقتی من و <em>قاسم</em> قبول کردیم و شروع کردیم به صحبت، <em>مجید</em> هفت پادشاه رو هم خواب دیده بود.</p>
<p dir="RTL">با تعریف این خاطره‌ها، چند دقیقه‌ای باهم خندیدیم. یاد ایام شباب کردیم. یاد روزهایی که خیلی وقته تموم شده و فقط همین نقل‌های گاه و بیگاه ازش مونده.</p>
<p dir="RTL">صبح هم که بیدار شدم و خواستم مجید رو بیدار کنم، مطابق ایام معلوف، بالش زیر سرش رو بغل کرد و گفت: <strong>&#8220;</strong><strong>صادق یه پنج دقیقه بخوابم</strong><strong>&#8220;.</strong> این تقاضای خواب ۵ دقیقه‌ای چند باری تکرار شد تا اینکه چشم باز کردیم و ساعت شده بود هفت و چهل. سریع لباس پوشیدیم و هر کی رفت دنبال کار خودش تا کی بشه که دوباره همدیگه رو ببینیم.</p>
<p dir="LTR">تهران-۱۳۹۰/۱۱/۰۹</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/11/12/%db%8c%d8%a7%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پیتر</title>
		<link>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/11/06/%d9%be%db%8c%d8%aa%d8%b1/</link>
		<comments>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/11/06/%d9%be%db%8c%d8%aa%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Jan 2012 17:02:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرفهای خودمانی]]></category>
		<category><![CDATA[منزل]]></category>
		<category><![CDATA[مکان]]></category>
		<category><![CDATA[وقایع اتفاقیه]]></category>
		<category><![CDATA[پیتر جکسون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roozmaregi.bloghaa.com/?p=245</guid>
		<description><![CDATA[در خونه رو که باز کردم، ساعت ۲ بود. هوا تاریک و سرد و خیابون خلوت. از درگاهی که بیرون اومدم، ماشین‌های پارک شده رو جلوی خونه دیدم. دستم رو تو جیبم کردم که سوئیچ رو در بیارم و دزدگیر رو بزنم که سمت راست، یک هیبت پوشیده که ابزار جادوییش تو دستش بود رو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">در خونه رو که باز کردم، ساعت ۲ بود. هوا تاریک و سرد و خیابون خلوت. از درگاهی که بیرون اومدم، ماشین‌های پارک شده رو جلوی خونه دیدم. دستم رو تو جیبم کردم که سوئیچ رو در بیارم و دزدگیر رو بزنم که سمت راست، یک هیبت پوشیده که ابزار جادوییش تو دستش بود رو دیدم. سوئیچ رو سریع در آوردم و به سمت ماشین که اون‌ور کوچه پارک شده بود رفتم. هرچی دکمه روش بود رو فشار می‌دادم اما صدایی از ماشین در نمی‌اومد. دو دستی تمام سعیم رو کردم، نشد. انگار نمی‌خواست باز شه.</p>
<p dir="RTL">همونجور که روم به ماشین بود. صدای خِرخِرِ اون هیبت از پشت بهم نزدیک می‌شد. ترس تمام وجودم رو گرفته بود. صدا هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. تمام فکرم این بود که الان باید برگردم و با یک جادوگر با موهای بلند مواجه بشم. خداخدا می‌کردم با <a href="http://www.imdb.com/title/tt0167260/">گاندالف</a> سفید روبرو بشم، یا حداقل خاکستریش. اما قوانین مورفی بهم می‌گفتن که <a href="http://www.imdb.com/character/ch0000149/">سارومان</a> پشت سرمه و الانه که من رو به یه <a href="http://www.imdb.com/character/ch0186380/">اُرک</a> تبدیل کنه.</p>
<p dir="RTL">با دستای لرزان برگشتم و آماده‌ی التماس شده بودم که لباس نارنجی‌ش توجهم رو جلب کرد. خِرخِرِ سطل چرخدارش، کشیدن جاروش روی زمین و صورت پوشیده شدش با یک شال‌گردن کهنه و مندرس خیالم رو راحت کرد.</p>
<p dir="RTL">برگشتم و با خیال راحت دکمه دزدگیر رو زدم وسوار ماشین شدم. روشن کردم و در تمام طول مسیر به <a href="http://www.imdb.com/name/nm0001392/">پیتر جکسون</a> و <a href="http://www.imdb.com/title/tt0167260/">اون سه‌گانش</a> فحش و فضیحت نثار می‌کردم که باعث شدن تمام موجودات عالم رو در هیبت‌های عجیب‌الخلقه و خارج از آدمیزاد ببینم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/11/06/%d9%be%db%8c%d8%aa%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تلافی</title>
		<link>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/10/25/%d8%aa%d9%84%d8%a7%d9%81%db%8c/</link>
		<comments>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/10/25/%d8%aa%d9%84%d8%a7%d9%81%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Jan 2012 19:13:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرفهای خودمانی]]></category>
		<category><![CDATA[منزل]]></category>
		<category><![CDATA[مکان]]></category>
		<category><![CDATA[وقایع اتفاقیه]]></category>
		<category><![CDATA[هادی.م.ن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roozmaregi.bloghaa.com/?p=241</guid>
		<description><![CDATA[سوار ماشین بودم و داشتم تو خیابون رو نگاه می‌کردم. ماشین پشت چراغ قرمز متوقف شد. هادی رو، در حالی که انگشت شصتش روی بندِ انگشت‌هاش حرکت می‌کرد، دیدم که به سمت خونش حرکت می‌کرد. ماشین که حرکت کرد، گوشیم رو از جیبم در آوردم و نوشتم: &#8220;Sare zohr, sare 45 metri, rah miri, zekr [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">سوار ماشین بودم و داشتم تو خیابون رو نگاه می‌کردم. ماشین پشت چراغ قرمز متوقف شد. <a href="../1390/09/12/%d8%a8%d9%87-%d9%85%d9%86%d8%a7%d8%b3%d8%a8%d8%aa/">هادی</a> رو، در حالی که انگشت شصتش روی بندِ انگشت‌هاش حرکت می‌کرد، دیدم که به سمت خونش حرکت می‌کرد.</p>
<p dir="RTL">ماشین که حرکت کرد، گوشیم رو از جیبم در آوردم و نوشتم: &#8220;Sare zohr, sare 45 metri, rah miri, zekr ham migi?&#8221;</p>
<p dir="RTL">چند لحظه‌ای گذشت که دوباره نوشتم: &#8220;Nakhand&#8221;</p>
<p dir="RTL">گوشیم رو توی دست‌هام گرفته بودم، که لرزید،</p>
<p dir="RTL">-کجایی شادوماد؟</p>
<p dir="RTL">-Eeeeeeeee……..</p>
<p dir="RTL">در ادامه، دیالوگ‌هایی ردوبدل شد که جای آنها در این مجال نیست. دلم خنک شد که هیچ عقده‌ای بر دلم نماند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/10/25/%d8%aa%d9%84%d8%a7%d9%81%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خواب</title>
		<link>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/10/17/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8/</link>
		<comments>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/10/17/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Jan 2012 15:09:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[تهران]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای خودمانی]]></category>
		<category><![CDATA[منزل]]></category>
		<category><![CDATA[مکان]]></category>
		<category><![CDATA[وقایع اتفاقیه]]></category>
		<category><![CDATA[ابوی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roozmaregi.bloghaa.com/?p=238</guid>
		<description><![CDATA[ساعت تقریباً ۵ صبح بود که با بدرقه‌ی بابا، از در خونه زدم بیرون. به سرخیابون که رسیدم، تقریباً ماشینی توی خیابون وجود نداشت. مسیر کوتاهی رو راه اومد تا اینکه از پشت سر صدای ماشین به گوشم خورد. برگشتم از دور بهش نگاه کردم. چراغاش شبیه ماشین‌های مسافرکش نبود. براش دست تکون دادم که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">ساعت تقریباً ۵ صبح بود که با بدرقه‌ی بابا، از در خونه زدم بیرون. به سرخیابون که رسیدم، تقریباً ماشینی توی خیابون وجود نداشت. مسیر کوتاهی رو راه اومد تا اینکه از پشت سر صدای ماشین به گوشم خورد. برگشتم از دور بهش نگاه کردم. چراغاش شبیه ماشین‌های مسافرکش نبود. براش دست تکون دادم که یعنی نگه‌دار. بهم نزدیک‌تر شد. یک ۲۰۶ سفید بود که یکه مرد ظاهرالصلاح جاافتاده داخلش نشسته بود. از دستگیره‌ی بالای در عقب سمت شاگرد یه جارختی با تعدادی پیراهن آویزون بود. در جلو رو باز کردم و نشستم. سلام و احوال‌پرسی کردم و تشکر.</p>
<p dir="RTL">-کجا می‌رید آقا؟</p>
<p dir="RTL">-من که می‌خوام برم آهنچی، مسیرتون هرجا بود من پیاده می‌شم،</p>
<p dir="RTL">-مقصدت همون‌جاست یا می‌خوای بری تهران؟</p>
<p dir="RTL">-بله، می‌رم تهران،</p>
<p dir="RTL">-خوب من تا ۷۲‌تن می‌رم، می‌خواین بریم همون‌جا؟</p>
<p dir="RTL">-خوبه اتفاقاً دست شما درد نکنه، اما اگه تا همون آهنچی بریم بهتره، چون من می‌خوام برم از عابر بانک پول بگیرم،</p>
<p dir="RTL">-خوب اشکال نداره، سر راه می‌ریم عابر بانک بعد می‌ریم،</p>
<p dir="RTL">-دست شما درد نکنه، متشکر،</p>
<p dir="RTL">صحبتمون در مورد عابر بانک‌ها و اینکه چقدر خوبن گل انداخته بود که جلوی بانک سپه، نرسیده به فلکه نگه داشت. از همون داخل ماشین یه نگاهی به عابر انداختم، چرا چشمک‌زن سبز. پیاده شدم و به سرعت پول برداشتم. ۱۰هزار تومان.</p>
<p dir="RTL">سوار که شدم، برگشتیم سر ادامه بحث سبقه‌ی تاریخی بانک و زمانی که عابر بانکی وجود نداشت.</p>
<p dir="RTL">-قبلنا، اون موقع که عابر بانک نبود، البته شما اون موقع یادتون نیست، اگه می‌خواس&#8230;.</p>
<p dir="RTL">-چرا قربان، یادمه، چرا یادم نیست؟</p>
<p dir="RTL">یه جورایی از اینکه من رو اونقدر پیرمرد ندیده بود، خوشحال شدم. بحثمون ادامه پیدا کرد تا جاییکه خیلی صحبتی برای ادامه پیدا نکردیم. خواب‌آلودگی من که به سبب احیای شب گذشته بود هم مزید بر علت شده بود تا حرفهام رو نیمه‌کاره رها کنم.</p>
<p dir="RTL">به مقصد که رسیدیم، کرایه رو با یک صلوات معاوضه کرد و من هم اجرتش رو درجا پرداخت کردم. پیاده که شدم، صدای راننده‌ها که بلند‌بلند فریاد می‌زدن به گوشم رسید،</p>
<p dir="RTL">-تهران، تهران&#8230;آقا تهران می‌ری؟</p>
<p dir="RTL">-چند؟</p>
<p dir="RTL">-۵ تومن،</p>
<p dir="RTL">-نه آقا زیاده،</p>
<p dir="RTL">-شما ۴ بده،</p>
<p dir="RTL">-نه، بازم زیاده،</p>
<p dir="RTL">داشتم می‌رفتم به سمت اتوبوس‌هایی که مسافر می‌گرفتن که راننده گفت: چند می‌خوای بدی؟</p>
<p dir="RTL">-من همیشه ۳ می‌رم،</p>
<p dir="RTL">-خیلی کمه،</p>
<p dir="RTL">-۳٫۵ خوبه؟</p>
<p dir="RTL">-م‌م‌م‌م‌&#8230;.باشه، اما به مسافرا چیزی نگو،</p>
<p dir="RTL">سوار یه سمند زرد شرکتی شدم که دوتا مسافر عقب داشت و منتظر یه مسافر دیگه بود تا حرکت کنه. سوار شدم، در رو بستم و جام رو مرتب کردم، کیفم رو روی پام قرار دادم و سرم رو به پشتی صندلی چسبوندم تا بخوابم. چند دقیقه‌ای بیشتر طول نکشید تا مسافر بعدی هم سوار شد و راننده با یک حرکت سریع دستی رو خوابوند و حرکت کرد. من هم کمربند رو بستم و برخلاف دفعات قبل که حداقل عوارضی رو می‌دیدم، چیز خاصی از حرکت ماشین هم در خاطر ندارم و به سرعت به خواب رفتم.</p>
<p dir="RTL">چشمام رو که باز کردم، داخل ترمینال بودیم. پیاده شدم و تف به ریا، نماز رو خوندم و رفتم بیرون اتوبان. چند تا ماشین از جلوم رد شد و ماشین سوم رو سوار شدم. ماشین که حرکت کرد، من هم جای سرم رو روی پشتی صندلی عقب درست کردم و به خواب رفتم. چند لحظه‌ای بیشتر طول نکشید که راننده صدا زد: <strong>&#8220;</strong><strong>آقا بفرما، رسیدیم سوم</strong><strong>&#8220;.</strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/10/17/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Nostalgica</title>
		<link>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/10/04/nostalgica/</link>
		<comments>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/10/04/nostalgica/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Dec 2011 15:10:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[IHU]]></category>
		<category><![CDATA[حرفهای خودمانی]]></category>
		<category><![CDATA[روزی روزگاری]]></category>
		<category><![CDATA[مکان]]></category>
		<category><![CDATA[حمید.س]]></category>
		<category><![CDATA[عبدالله.م]]></category>
		<category><![CDATA[علی.ن]]></category>
		<category><![CDATA[مجتبی.ا]]></category>
		<category><![CDATA[مرتضی.ن]]></category>
		<category><![CDATA[مصطفی.ا]]></category>
		<category><![CDATA[هادی.ب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roozmaregi.bloghaa.com/?p=232</guid>
		<description><![CDATA[شده تا حالا یه عکس، یه فیلم، یه جمله، یه متن، یک شیء یا حتی یه فحش براتون یادآوری کننده‌ی گذشته باشه، جوری که یه حس غریب بهتون دست بده؛ جوری که فشار خونتون بالا بره و یه جایی سمت چپ بدنتون، این بالا، یه جوریش بشه؛ جوری که تو کَلَّتون یه افکاری به سرعت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">شده تا حالا یه عکس، یه فیلم، یه جمله، یه متن، یک شیء یا حتی یه فحش براتون یادآوری کننده‌ی گذشته باشه، جوری که یه حس غریب بهتون دست بده؛</p>
<p dir="RTL">جوری که فشار خونتون بالا بره و یه جایی سمت چپ بدنتون، این بالا، یه جوریش بشه؛</p>
<p dir="RTL">جوری که تو کَلَّتون یه افکاری به سرعت مرور بشه؛</p>
<p dir="RTL">مِه جلوی چشماتون رو بگیره و از ترس اومدن اشک نتونید پلک بزنید؛</p>
<p dir="RTL">بغض تو گلوتون گیر کنه و نتونید حرف بزنید و ترجیح بدید به جای انجام هر کاری، ساعت‌ها بشینید و بهش فکر کنید.</p>
<p dir="RTL">این عکس برای من همچین حالتی رو ایجاد می‌کنه.</p>
<p dir="RTL"><a href="http://roozmaregi.bloghaa.com/files/2011/12/1.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-236" src="http://roozmaregi.bloghaa.com/files/2011/12/1-300x221.jpg" alt="" width="300" height="221" /></a></p>
<div>
<p dir="RTL">تو این عکس تعدادی از دوستان نیستن که اونها هم همین‌قدر برام ارزش دارن. ازشون عذر می‌خوام.</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/10/04/nostalgica/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ولش‌کن</title>
		<link>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/09/19/%d9%88%d9%84%d8%b4%e2%80%8c%da%a9%d9%86/</link>
		<comments>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/09/19/%d9%88%d9%84%d8%b4%e2%80%8c%da%a9%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Dec 2011 17:30:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>م.صادق</dc:creator>
				<category><![CDATA[حرفهای خودمانی]]></category>
		<category><![CDATA[روزی روزگاری]]></category>
		<category><![CDATA[زاهدان]]></category>
		<category><![CDATA[مکان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://roozmaregi.bloghaa.com/?p=229</guid>
		<description><![CDATA[وارد سالن ورزشی دانشگاه، که واسه‌ی برگزاری امتحانات داخلش رو صندلی چیده بودن، شدم. صندلی‌های قدیمی، فلزی و رنگ‌ و رو رفته، توی ردیف‌های منظم، پشت سرهم، چیده شده بودن. جلوی هر ردیف شماره صندلی‌های اون ردیف نوشته شده بود. از روی کاغذ‌های نصب شده، بازه‌ی شماره صندلیم رو پیدا کردم و توی ردیف به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">وارد سالن ورزشی دانشگاه، که واسه‌ی برگزاری امتحانات داخلش رو صندلی چیده بودن، شدم. صندلی‌های قدیمی، فلزی و رنگ‌ و رو رفته، توی ردیف‌های منظم، پشت سرهم، چیده شده بودن. جلوی هر ردیف شماره صندلی‌های اون ردیف نوشته شده بود. از روی کاغذ‌های نصب شده، بازه‌ی شماره صندلیم رو پیدا کردم و توی ردیف به سمت آخر سالن حرکت کردم.</p>
<p dir="RTL">صندلی رو پیدا کردم. یقیناً پیرترین صندلی اون سالن بود که قرار بود ساعتی، وزن من رو تحمل کنه. روش نشستم. کم‌کم دانشجوها جاهای خودشون رو پیدا کردن و ممتحنین، شروع کردن به پخش کردن سوالات. با پخش شدن کامل برگه های امتحانی، سالن رو سکوت فراگرفت. من هم با تسلط کامل و جوری که انگار استاد اون درسم، پای چپم رو روی پای راستم گذاشتم و شروع کردم به جواب دادن.</p>
<p dir="RTL">چند دقیقه‌ای از شروع امتحان نگذشته بود که حس کردم پای راستم می‌خاره. خارش هر لحظه داشت بیشتر می‌شد. از مچ پا شروع شد و به سمت زانو ادامه پیدا کرد. دستم رو به سمت ساق پام بردم تا یک کم بخارونمش که از پاچه‌ی شلوارم، یک موش سفید کوچولو بیرون اومد و جوری که انگار کسی به ناحق سد راهش شده، با اعصاب خورد، زیگزاگ و به سرعت از کنارم دور شد. به دور و برم نگاه کردم. دانشجوهای اطرافم مشغول نوشتن و مراقبین هم مشغول صحبت و نوشیدن چای بودن. دستام راستم روی هوا گرفتم و چهار انگشت و شصتم رو از هم جدا کردم و زیرلب گفتم: <strong>&#8220;</strong><strong>ولش کن</strong><strong>&#8220;</strong> و دوباره مشغول نوشتن شدم.</p>
<p dir="RTL">چند دقیقه‌ای گذشته بود که توی سکوت سالن، صدای پچ‌پچ چند تا از مراقبین، باعث شد سرم رو به عقب برگردونم. دو تا از مراقبین خانوم‌ با استکان‌های چای در دست، از ترس موشی که داشت از چند متریشون رد می‌شد همدیگر رو بغل کرده بودن جوری که می‌خواستن جلوی جیغشون رو بگیرن، صداهای خفیف از خودشون ساطع می‌کردن.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://roozmaregi.bloghaa.com/1390/09/19/%d9%88%d9%84%d8%b4%e2%80%8c%da%a9%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

