_gaq.push(['_trackPageview']); _gaq.push(['_trackPageLoadTime']); (function() { var ga = document.createElement('script'); ga.type = 'text/javascript'; ga.async = true; ga.src = ('https:' == document.location.protocol ? 'https://ssl' : 'http://www') + '.google-analytics.com/ga.js'; var s = document.getElementsByTagName('script')[0]; s.parentNode.insertBefore(ga, s); })();

آرشیو برای دانشگاه غ.ت دسته‌بندی

حسرتِ یک آرزو

نوشته‌شده در حرفهای خودمانی, دانشگاه غ.ت, وقایع اتفاقیه | ۸ نظر »

از کلاس اومدم بیرون و وارد دفتر شدم. اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد مسئول خدمات موسسه و صحبت تلفنی‌ش توی اتاق بود. بدون هیچ عکس‌العملی با اساتید سلام و علیک کردم و بعد از نشستن، شروع کردم به خوش و بش. خوش و بش‌ها به م.خ هم کشیده شد و صحبت‌هامون گل انداخت.

در همین اثنا اساتید یکی‌یکی اتاق رو ترک می‌کردن و نهایتاً من و م.خ باقی موندیم. صحبت‌هامون به فوتبال و بازیکن‌ها و لیگ برتر کشیده شد که از میونشون فهمیدم که اقای م.خ بازیکن فوتبال بوده. گلر نوجوانان پرسپولیس، جوانان سایپا، تیم ملّی نوجوانان.

-چرا ول کردی؟ چرا ادامه ندادی؟

-والّا یه خریتی کردیم و زن گرفتیم، زنم راضی نبود بازی کنم

تو دلم به اون زن هزاران فحش دادم و سوال‌هام رو محض ارضای صیغه‌ی فضولی ادامه دادم. کم‌کم شَکَّم تبدیل به یقین شد که طرف از بد روزگار اینجاست و برای ما چای و ناهار میاره وگرنه الآن باید با عادل فردوسی‌پور پشت میز برنامه‌ی نود می‌نشست و ما در موردش به ۲۰۰۰۹۰ پیامک می‌زدیم.

هرچی از صحبت‌هامون می‌گذشت وجودِ حسرتِ رسیدن به آرزویی که از دست رفته، بیشتر برام مشخص می‌شد. دلم پر از غصّه شده بود که ورود رحمان و شکایت از وضعیت دانشجوها ذره‌ایش رو به فراموشی سپرد. دیگه صحبت‌ها ادامه پیدا نکرد و م.خ رفت توی آبدارخونه.

رحمان که برگشت به کلاس، به بهانه‌ی وضو گرفتن رفتم پیشش و شدم گوش شنوای سفره‌ی دلش. از سنش پرسیدم که ۲۲ سال بود و از اینکه چرا ادامه نمی‌ده و اینکه مربی‌گری هم بد نیست. گفت که تمرینات عابدزاده رو دیده و هنوز که هنوزه هیچ گلری رو دستش نیومده، که ادامه فوتبال تو این سن خرج داره و اگه بخواد ادامه بده خرج زندگیش رو کی می‌ده.

گرهی که به واسطه‌ی حرفاش تو دلم شکل گرفته بود هر لحظه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. حتی شنیدن اینکه داوری هم می‌کنه و مدرک داوری داره و پول خوبی هم از این راه در میاره و حتی می‌خواد بره سراغ مربیگری هم التیامش نبخشید. فقط دستی بود که به هوا بلند شد که الهی، گاهی، نگاهی

این گره، این حسرتِ آرزویی از دست رفته، این خوره‌ی روح، این مایه‌ی آزار باعث شد تا این متن به نگارش در بیاد