_gaq.push(['_trackPageview']); _gaq.push(['_trackPageLoadTime']); (function() { var ga = document.createElement('script'); ga.type = 'text/javascript'; ga.async = true; ga.src = ('https:' == document.location.protocol ? 'https://ssl' : 'http://www') + '.google-analytics.com/ga.js'; var s = document.getElementsByTagName('script')[0]; s.parentNode.insertBefore(ga, s); })();

برچسب نوشته ها ابراهیم.ب

نمرود

نوشته‌شده در تهران, حرفهای خودمانی, مکان, وقایع اتفاقیه | ۱۰ نظر »

تا آنجا که در خاطر دارم ادعای خدایی نکرده‌ام، ایضاً به یاد ندارم که هیچگاه ابراهیمی در آتش افکنده باشم یا حتی با هیچ ابراهیمی مخالفت کرده باشم تا آنجا که در چند روز گذشته به هنگام گوش‌فرا دادن به پخش آهنگ‌های تصادفی، به هنگام رسیدن نوبت به جناب ابی(ابراهیم حامدی) نه تنها با او مخالفت نکرده‌ام بلکه او را همراهی نیز نموده‌ام. اما نمی‌دانم چگونه‌ است که در ایام ماضی، در چندین نوبت پشه‌ای سعی در ورود به آلت قوه‌ی بویایی‌م نموده است.

نوبه‌ی اول، شب هنگام، به وقت گذاشتن سر بر بالین بود که پشه‌ای چونان خرمگسی در معرکه، عزم آن مکان مبارک نمود و چرت از سرم پراند. نوبه‌ی دوم به آن هنگام بود که، تفو بر هرچه ریاکار، در نماز دست بر قنوت برداشته و از باری‌تعالی بهبود این زندگی سگی را خواستار بودم.

با نگاهی بس متافیزیکی می‌توان فرض نُمود که آن موجود ناچیز نماینده‌ای از سوی ذاتش بوده است که بر این بنده‌ی حقیر این پیام آورده است که آهای مردک، زندگی از این سگی‌تر هم می‌شود، می‌خواهی چنین شود؟”. اگر چنین است، خدایا دکمه‌ای جهت عرض غلط کردم یا در مراتب بالاتر گه خوردم قرار ده تا با فشار آن از ورود فشار بیشتر بر این زندگی جلوگیری نماییم چون طاقتم تاخت شده و تحمل بیش از اینش ندارم.

نگاهی دیگر می‌تواند اینگونه باشد که ورود این اشیاء پرنده در آن مکان، به علت فراخی آن جایگاه بوده و دلیلی غیر، نمی‌تواند داشته باشد. البته شاهد این نگاه، دوستان غیرمجازی هستند که می‌توانند بر عظمت جایگاه مذکور صحّه گذاشته، شهادت دهند.

دلیل و نگاهش هرچه باشد، نیک می‌دانم که نمرود شده‌ام. هر شیء جنبنده‌ای عزم ورود به بینی‌ام دارد. نه اذن ورودی می‌طلبد، نه دق‌الباب می‌نماید و نه حتی موقع شناس است که در وقت مناسب مزاحم شود. عن قریب است که بانگ برارَم که “آهای جماعت، بیایید و پتک بر سرم بکوبید“. با این حال ‌‌تا جایی که در خاطر دارم ادعای خدایی نکرده‌ام، ایضاً به یاد ندارم که هیچگاه ابراهیمی در آتش افکنده باشم یا حتی با هیچ ابراهیمی مخالفت کرده باشم گرچه در این میان می‌توان برای  ابراهیم.ب استثناء قائل شد.

نمایشی در سه پرده

نوشته‌شده در حرفهای خودمانی, روزی روزگاری, مکان, میرابوطالب | ۱۴ نظر »

پرده اول-روز-داخلی

من، حسام، حسین، محسن، حمزه، ابراهیم و عبدا… دور سفره‌ پهن شده وسط هال نشسته بودیم و داشتیم می‌خوردیم. همه‌مون گشنه بودیم و هیچکدوممون تحمل نداشتیم. با دو، سه تا چاقویی که توی ظرف‌ها بود مشغول پذیرایی از خودمون بودیم که یهو صدای محسن دراومد: بابا اَاَاَه

-باز چیه؟ چه مرگته؟

-چاقوی گوجه و پنیر رو قاطی نکنید دیگه.

هر کدوممون به شدیدترین و شنیع‌ترین شکل ممکن جوابش رو دادیم و محسن که دید کاری از پیش نمی‌بره در حین اینکه مشغول می‌شد گفت: می‌گم که اصلاً اشکال نداره چاقوی گوجه و پنیر رو قاطی کنیدو مشغول خوردن لقمه‌ش شد.

پرده دوم-روز-داخلی-صبح

من، حسین و ابراهیم که باید زود می‌رسیدیم دانشگاه، زودتر از همه بیدار شده بودیم و داشتیم صبحانه‌ی همیشگی رو می‌خوردیم.

یهو سر ابراهیم داد زدم که: خاک تو سرت کارشناسی، مگه محسن ده بار بهت نگفت که چاقوی گوجه و پنیر رو قاطی نکن، چرا به حرف بزرگترت گوش نمی‌دی؟

-اولاً که محسن اینجا نیست، دوماً چرا خودت قاطی می‌کنی

حسین که انگار منتظر دشت اول صبح بود پشت من دراومد که: کارشناسی، حواست هست داری با دو تا کارشناسیارشد صحبت می‌کنی؟ اولاً دوماً هم نکن، فقط بگو چشم و انجام بده

ابراهیم رو که ساکت کردیم، صدای کرکننده‌ی خنده‌مون رو بلند کردیم تا بیشتر اعصابش رو خورد کنیم و بعد از چند لحظه، دوباره مشغول خوردن شدیم.

چند لحظه‌ای نگذشته بود که فهمیدیم ابراهیم دیگه گوجه نمی‌خوره. این دفعه صدای حسین بلند شد که خاک تو سرت کارشناسی، دو تا کارشناسی‌ارشد این همه واست زحمت کشیدن، گوجه خورد کردن اون وقت توی کارشناسی گوجه نمی‌خوری؟ خاک تو سرت….

حسین مشغول تحقیر ابراهیم بود که من پشتش در اومدم و همراهیش کردم. در تمام این مدت، ابراهیم که می‌دونست کاری از دستش بر نمیاد، سرش رو پایین انداخته بود و آخر سر هم صبحانه‌ش رو نصفه کاره گذاشت و رفت.

با بلند شدن ابراهیم از سر سفره، دوباره صدای خنده‌ی کرکننده‌ی من و حسین بلند شد.

پرده سوم-روز-داخلی

همون جمع هفت نفره، همون‌جا‌، به همون شکل، دور همون سفره نشسته بودیم و می‌خواستیم غذای همیشگی رو بخوریم. همه مشغول خوردن بودن که ابراهیم دستش رو برد سمت چاقو تا لقمه‌‌ی جدیدی برداره. همه، جوری که مشخص بود قضیه رو می‌دونن، دست از خوردن کشیدن و با دهان‌های پر و لبخندهای شیطنت‌آمیز روی لب‌هاشون، زیر چشمی ابراهیم رو می‌پاییدن. ابراهیم هم که متوجه ناگاه‌ها به سمت خودش شده بود، با اون لقمه‌ای که تو دهنش بود می‌خندید و این دفعه چاقوها رو قاطی نکرد.

با دیدن این عمل صدای تشویق همه در اومد که: “آفرین، باریک‌ا…، بالاخره یاد گرفتی

من و حسین هم که طبق معمول می‌خواستیم لج ابراهیم رو بیشتر در بیاریم به هم نون قرض می‌دادیم که،

-بله حسین آقا دیدید تریبت اثر داره؛

-بله آقا صادق، من که گفتم، باید خودمون وارد کار می‌شدیم وگرنه این به این راحتی‌ها آدم بشو نبود که؛

-بله حسین آقا، باز خدا رو شکر مارو داره وگرنه چیکار می‌کرد، اصلاً کی می‌خواست اینا رو بهش یاد بده؛

-…..

…..