مرداد
چاه مکن
نوشتهشده در حرفهای خودمانی, دانشگاه صنعتی, روزی روزگاری, مکان | ۲ نظر »با دستم اشارهای به جعفر کردم و بهش تشر زدم که: “چیکار میکنی جعفر؟، پاشو سر بزن“
-تمرینه صادق، گیر نده دیگه
-اگه تو تمرین خوب کار نکنی که تو مسابقه نمیتونی
-جان صادق حسش نیست، سر ظهره، تازه ۲ ساعت داریم تمرین میکنیم
-تو مسابقات هم باید سر ظهر بازی کنیم، تازه بازی که فشارش از اینجا بیشتره
-آخه نمیتونم سر بزنم، بچه ها که بلند میشن منو میزنن
-کی؟ کی زدتت؟ فورواردا زدنت؟ یک کاری بهت میگم میکنی، دفعهی بعد جرأت نکنن سمتت بیان
-چیکار؟
-ایندفه که بلند شدی سر بزنی، با زانو بزن تو رونش، تا آخر بازی علیل میشه
-جداً؟
-به جان تو، میخوای یکی بزنم ببینی؟
-نه یاد گرفتم
تمرین تموم شد و رفتیم برای استراحت. فردا همون ساعت همون تمرین رو داشتیم، سانتر از جناحین و تمرین سرزنی مدافعان. همون اول تمرین، تا بلند شدم سر بزنم، یکی از مهاجمها با زانو زد توی رونم و تا دو سه روز علیلم کرد.
