_gaq.push(['_trackPageview']); _gaq.push(['_trackPageLoadTime']); (function() { var ga = document.createElement('script'); ga.type = 'text/javascript'; ga.async = true; ga.src = ('https:' == document.location.protocol ? 'https://ssl' : 'http://www') + '.google-analytics.com/ga.js'; var s = document.getElementsByTagName('script')[0]; s.parentNode.insertBefore(ga, s); })();

برچسب نوشته ها حسام

یک روزمرگی

نوشته‌شده در تهران, حرفهای خودمانی, مکان, وقایع اتفاقیه | ۱۴ نظر »

زنگ زده بود که کی هستی تا بیام؟

-واسه چی؟

-که هاردم رو بیارم که فیلم ازت بگیرم،

-ای بمیری، گفتم می خوای بیای منو ببینی، هستم، امروز هستم، پاشو بیا،

-کدوم ایستگاه پیاده شم؟ حر؟،

-اون دفعه هم همونجا پیاده شدی، بابا کلنگ، نواب پیاده شو، نواب،

-آها باشه،

مکالمه که تموم شد، رفتم سراغ کارم و تا پایان وقت اداری مشغول بودم. از سر کار که زدم بیرون، رفتم خونه و منتظرش شدم. دوباره زنگ زد که از کجا بیام،

-مگه اوندفعه نیومدی، بیا سمت شرق، تو آذربایجان، اسکندری رو بیا پایین،

-باشه، باشه،

چایی رو گذاشتم و منتظرش موندم. وقتی رسید چند دقیقه احوال پرسی کردیم و بعد هاردهاش رو در آورد و هارد من رو وصل کرد و طی یک بررسی کوتاه، هرچی می‌خواست برداشت. کپی‌ها که شروع شد، شروع به صحبت کردیم. از کار، روزگار، زندگی متأهلی، دوستان قدیم و جدید، ….. .

حین صحبت‌هامون گوشی حسام زنگ خورد. رحمان بود. خیلی جدی داشت صحبت می‌کرد که گوشی رو از حسام گرفتم. چند لحظه‌ای به حرفاش گوش کردم و چند باری در تأیید حرفاش اهم، اهم گفتم. یهو صحبت‌هاش رو قطع کردم و داد زدم که آره این یارو پشت سرت خیلی حرف زد، گفت که رحمان رو ال می‌کنم و بل می‌کنم و قص‌علی‌هذا. چند لحظه‌ای گیج مونده بود که من کیم و چی می‌گم که بالاخره منو شناخت و جوری که انگار از اول منو شناخته بوده صدام زد. احوال پرسی کردیم و گوشی رو به حسام پس دادم.

صحبت‌هامون که تمام شد، حسین اومد. معرفیشون کردم. قرار شد حسین بره پایین تا وسائل شام رو بخره. وقتی برگشت. حسام وارد آشپزخونه شد و طبق معمول، جوری که معلومه طمأنینه‌ی منو تو پختن غذا قبول نداره دست به کار شد و از اون غذا‌های همیشگی‌ش درست کرد. هرچی دم دستش بود رو برداشت و با یک کم روغن ریخت تو ماهی‌تابه و گذاشت جلومون، بخورید

اینقدر گرسنه بودیم که اون غذا که حسام می‌گفت واسه‌ی فردا هم می‌مونه رو با ۵ پیمانه برنج که پخته بودم، ۳ نفری، به طرفه‌العینی خوردیم. بعد از غذا گوشی رو برداشتم و یک زنگ به حمزه زدم.

-الو، سلام، آقای حمزه؟،

-بله، بفرمائید،

-همون که کچله،

از پشت تلفن هم مشخص بود که بهش برخورده،

-شما؟

بعد از چند لحظه خودم رو معرفی کردم و فهمیدم که چرا خیلی مودب صحبت می‌کنه. با زنش تو یک پیتزا فروشی نشسته بودن و در یک فضای کاملاً ملو، به قول خودش به یک آهنگ غربی گوش می‌ده.

انتظاراتی که ازش میره رو بهش یاد آور شدم که باید الان بری به خاطر این آهنگ یارو رو خفه کنی، چماقت که همرات هست؟” و اون هم طبق معمول نشون داد که اگر هم قبلا چماق به دست بوده، الان دیگه نیست.

گوشی رو دادم به حسام و اون هم باهاش صحبت کرد. لحظاتی بعد گوشی قطع شد. خلاصه حسام اون شب پیش ما موند و فردا صبح رفت. از دوباره یه خلع تو ذهنم بوجود اومد. خلعی که از دلتنگیم برای روزگار با هم بودنمون ناشی می‌شد. خلعی که فکر نکنم هیچ‌وقت پر بشه.

حبس

نوشته‌شده در IHU, تهران, حرفهای خودمانی, دانشگاه صنعتی, روزی روزگاری, زینبیه.ش, سنتی, موسیقی, مکان, میرابوطالب, وقایع اتفاقیه, پاپ | ۱۲ نظر »

این روزها حبس خانگی شده‌ام. نه میرحسین موسوی هستم و نه دلیلش سیاسی‌ست. دلیلش تنها و تنها دلتنگی‌ست. دلتنگی برای ایامی که در طی دو دهه‌ی گذشته به آن عادت کرده بودم. شده‌ام همنشین محسن‌ها* و ساسی‌مانکن و Akon و آرش و انریکه و …. در مواقعی هم خانواده‌ی شجریان.

از ۸۲ تا ۸۹، در این ایام، توی دانشگاه چشم می‌چرخوندم تا دوستی یا آشنایی رو ببینم و به طرفش برم و اگه پسر بود سلام و احوال‌پرسی و روبوسی و اگه خانم بود، با رعایت فاصله‌ی قانونی فقط سلام و احوال‌پرسی کنم. قبل از اون هم مدرسه بود و حال و هوای خاص خودش.

اما امسال، به قول حمزه، انگار اولین سالیه که هیچ عنوانی رو، نه با پیشوند/پسوند دانش و نه بدون اون، یدک نمی‌کشم. اصلاً امسال اولین سالیه که نمی‌دونم حتی یک ماه دیگه چه اتفاقی میوفته. همین الان هم توی خونه نشستم و نمی‌دونم چرا این کلیدها رو فشار می‌دم، فقط می‌دونم که ای کاش می‌شد برگشت به ۸۲ و سال رو با مجتبی و علی و عبدا…، با حمید و مصطفی و مرتضی و هادی، با سجاد و میثم و تقی شروع کرد. کاش می‌شد برگشت به ۸۴ و با وحید و قاسم و مجید و علی وقت گذروند. برگشت به ۸۷ و با حسام و حمزه و محسن و حسین مزخرف گفت. می‌شد برگشت به ۸۹ و با رحمان به دانشجوها خندید و با حسین و سیامک و سجاد چایی خورد. کاش ….

———————

*محسن چاووشی، محسن یگانه، محسن نامجو

نمایشی در سه پرده

نوشته‌شده در حرفهای خودمانی, روزی روزگاری, مکان, میرابوطالب | ۱۴ نظر »

پرده اول-روز-داخلی

من، حسام، حسین، محسن، حمزه، ابراهیم و عبدا… دور سفره‌ پهن شده وسط هال نشسته بودیم و داشتیم می‌خوردیم. همه‌مون گشنه بودیم و هیچکدوممون تحمل نداشتیم. با دو، سه تا چاقویی که توی ظرف‌ها بود مشغول پذیرایی از خودمون بودیم که یهو صدای محسن دراومد: بابا اَاَاَه

-باز چیه؟ چه مرگته؟

-چاقوی گوجه و پنیر رو قاطی نکنید دیگه.

هر کدوممون به شدیدترین و شنیع‌ترین شکل ممکن جوابش رو دادیم و محسن که دید کاری از پیش نمی‌بره در حین اینکه مشغول می‌شد گفت: می‌گم که اصلاً اشکال نداره چاقوی گوجه و پنیر رو قاطی کنیدو مشغول خوردن لقمه‌ش شد.

پرده دوم-روز-داخلی-صبح

من، حسین و ابراهیم که باید زود می‌رسیدیم دانشگاه، زودتر از همه بیدار شده بودیم و داشتیم صبحانه‌ی همیشگی رو می‌خوردیم.

یهو سر ابراهیم داد زدم که: خاک تو سرت کارشناسی، مگه محسن ده بار بهت نگفت که چاقوی گوجه و پنیر رو قاطی نکن، چرا به حرف بزرگترت گوش نمی‌دی؟

-اولاً که محسن اینجا نیست، دوماً چرا خودت قاطی می‌کنی

حسین که انگار منتظر دشت اول صبح بود پشت من دراومد که: کارشناسی، حواست هست داری با دو تا کارشناسیارشد صحبت می‌کنی؟ اولاً دوماً هم نکن، فقط بگو چشم و انجام بده

ابراهیم رو که ساکت کردیم، صدای کرکننده‌ی خنده‌مون رو بلند کردیم تا بیشتر اعصابش رو خورد کنیم و بعد از چند لحظه، دوباره مشغول خوردن شدیم.

چند لحظه‌ای نگذشته بود که فهمیدیم ابراهیم دیگه گوجه نمی‌خوره. این دفعه صدای حسین بلند شد که خاک تو سرت کارشناسی، دو تا کارشناسی‌ارشد این همه واست زحمت کشیدن، گوجه خورد کردن اون وقت توی کارشناسی گوجه نمی‌خوری؟ خاک تو سرت….

حسین مشغول تحقیر ابراهیم بود که من پشتش در اومدم و همراهیش کردم. در تمام این مدت، ابراهیم که می‌دونست کاری از دستش بر نمیاد، سرش رو پایین انداخته بود و آخر سر هم صبحانه‌ش رو نصفه کاره گذاشت و رفت.

با بلند شدن ابراهیم از سر سفره، دوباره صدای خنده‌ی کرکننده‌ی من و حسین بلند شد.

پرده سوم-روز-داخلی

همون جمع هفت نفره، همون‌جا‌، به همون شکل، دور همون سفره نشسته بودیم و می‌خواستیم غذای همیشگی رو بخوریم. همه مشغول خوردن بودن که ابراهیم دستش رو برد سمت چاقو تا لقمه‌‌ی جدیدی برداره. همه، جوری که مشخص بود قضیه رو می‌دونن، دست از خوردن کشیدن و با دهان‌های پر و لبخندهای شیطنت‌آمیز روی لب‌هاشون، زیر چشمی ابراهیم رو می‌پاییدن. ابراهیم هم که متوجه ناگاه‌ها به سمت خودش شده بود، با اون لقمه‌ای که تو دهنش بود می‌خندید و این دفعه چاقوها رو قاطی نکرد.

با دیدن این عمل صدای تشویق همه در اومد که: “آفرین، باریک‌ا…، بالاخره یاد گرفتی

من و حسین هم که طبق معمول می‌خواستیم لج ابراهیم رو بیشتر در بیاریم به هم نون قرض می‌دادیم که،

-بله حسین آقا دیدید تریبت اثر داره؛

-بله آقا صادق، من که گفتم، باید خودمون وارد کار می‌شدیم وگرنه این به این راحتی‌ها آدم بشو نبود که؛

-بله حسین آقا، باز خدا رو شکر مارو داره وگرنه چیکار می‌کرد، اصلاً کی می‌خواست اینا رو بهش یاد بده؛

-…..

…..

توت شوری

نوشته‌شده در حرفهای خودمانی, زینبیه.ش, مکان, وقایع اتفاقیه | بدون نظر »

توی آشپزخونه داشتم ظرف می‌شستم تا سریعتر ناهار رو آماده کنم. صدای بلند شدن و اومدنش به سمت آشپزخونه رو از پشت سر شنیدم. وارد آشپزخونه شد و دمپایی پوشید. در یخچال رو باز کرد، چند لحظه مکث کرد و در رو بست و بعد به طرف من و ظرفشویی اومد و پرسید: “صادق، توت رو هم می‌شورن؟”

با لحنی که بیشتر حالت تمسخر داشت و یادآور روزگار گذشته بود جواب دادم: “شستن که می‌شورن، اما تو و شستن؟”

- من شستن میوه رو از بابام به ارث بردم، بابام همیشه می‌گفت که میوه رو باید شست

-در اون که شکی نیست، اما نمی‌دونم چرا این ارث بعد از ازدواج سر و کله‌ش پیدا شده، مثل پوشیدن دمپایی توی آشپزخونه

- نه خدا وکیلی، من تو شستن درسته که خیلی گیر نبودم اما مثل حسام هم نبودم، لااقل مثل اون گربه‌شور نمی‌کردم

-بابا من که چیزی نمی‌گم، حرف شما درسته، فقط می‌گم که قبلاً از این عادتا نداشتی، تازه تو و حسام تای هم بودید، اصلاً در رعایت بهداشت گوی سبقت رو از هم می‌ربودید، ناسلامتی هر دوتاتون عضو تیم تمیزها˟ بودید.

—————————–

˟تیم تمیزها: تیمی که در رعایت بهداشت و شستشو به غایت تلاش نموده و در انجام اعمالی چون “گربه‌شور کردن از هیچ عملی مضایغه نمی‌نمودند. این تیم شامل دو عضو بود. تیم‌های دیگر عبارت بودند از: تیم ساکت‌ها که شامل ۳ عضو و تیم ما که شامل دو عضو بود. در مورد سایر تیم‌های در فصول آینده توضیح داده خواهد شد.