اردیبهشت
بفرمایید بشینید
نوشتهشده در حرفهای خودمانی, روزی روزگاری, مکان | ۱۴ نظر »به نظرم اولین بارش بود با آدمایی که اومده بودن اونجا اینطوری صحبت میکرد. “آقایون همونجایی که ایستادین فرمایید بشینید”.
از دو روز پیش رفته بودم سمنان تا هم حسین رو ببینم و هم خودم رو معرفی کنم. صبح روز موعود از خواب بیدار شدم و بدون اینکه حسین رو بیدار کنم از خوابگاه زدم بیرون. بعد از اینکه چند باری خیابونای شهرو بالا پایین کردم، مکان رو پیدا کردم و وارد شدم. یه سری جوون هم سن و سال خودم تو چند ستون، در ردیفهای منظم، کنار هم ایستاده بودن.
تو ردیف آخر ایستادم. همه منتظر بودن. جوری که انگار میدونن، باز هم کسایی میان. کمکم سر و کلهی بقیه پیدا شد و آدمهای پشت سر من زیاد شدن. یکی از افسرایی که اونجا بود و از بقیه خشنتر به نظر میومد، رفت بالای دیوار حوض کوچیک خالی از آبی که وسط حیاط بود و جوری که به نظرم اولین بارش بود با آدمایی که اومده بودن اونجا اینطوری صحبت میکرد گفت: “تا ظهر اینجایید، اینقدر غر نزنید. حالا اگه کسی سیگار داره بیاد بریزه تو این سطل.“
صدایی از کسی در نیومد. دوباره گفت: “اگه بگردم و پیدا کنم بد میبینیدا“.
صدایی از کسی در نیومد. گفت: “آقایون همونجایی که ایستادین فرمایید بشینید”.
من که از ایستادن خسته شده بودم، زیر لب “دمتگرمی“ گفتم و تا اومدم بشینم، یه صدای آشنا به گوشم خورد. در همون حالت نیمه نشسته توقف کردم و همون مسیر رو برگشتم و ایستادم. با احتیاط تمام و طوری که کسی متوجهام نشه از صف خارج شدم. به سمت دیوار رفتم و در امتداد ستون اول، پشت به دیوار به سمت ته ستون حرکت کردم. به انتهای ستون که رسیدم به دیوار عقب حیاط تکیه دادم و یکی از افسرایی که از بقیه موجهتر به نظر میرسید رو صدا کردم.
-جناب سروان …. ببخشید؟
متوجه من شد و به سمتم اومد.
-بله؟
-جناب سروان، اینجا نخ و سوزن دارید؟
-واسه چی؟
-خشتکم پاره شده
یک خندهی کوچیکی کرد و گفت :“برو بشین الان ماشینا میان و اعزام میشید“.
-نه جناب سروان، اوضاع خرابتر از این صحبتهاست، پاره نشده، جر خورده.
با خنده همکارش رو صدا کرد و اوضاع رو واسش تشریح کرد. اونهم با خنده سربازی رو صدا کرد و گفت که نخ و سوزن بیاره.
یک نخ سبز پلاستیکی کلفت که فقط واسه دوختن زیر بغل لباس سربازیه نیروی انتظامی ساخته شده بود، برام آورد. چارهای نبود. پرسیدم: “کجا برم بدوزمش؟“
به اون طرف حیاط اشاره کرد و گفت: “از پلهها برو پایین، توی دستشویی نیمکت هست، بشین و بدوز”.
آهسته و طوری که کسی پارگی رو نبینه به سمت اون طرف حیاط حرکت کردم. پشت در نردهای سمت راست حیاط والدینی که اومده بودن تا بچههاشون رو بدرقه کنن ایستاده بودن. سریع رد شدم و از پلهها پایین رفتم. یه سالن بزرگ، پر از توالت و دستشویی که سمت چپش یه ستون نیمکت قرار داشت. شلوارم رو در آوردم، روی نیمکت اول نشستم و شروع به دوختن کردم.
با شروع دوخت و دوز، صدای پایین اومدن افراد مختلف شروع شد. تمام کسایی که تمام مدت با آسودگی تمام تو صف بودن، نیاز به قضای حاجت پیدا کرده بودن و همه هم از کنار من رد میشدن و من هم در جواب نگاههای خیرهشون جوابهای کوتاه میدادم، “میبینی شانسو”، “پیش میاد دیگه”، “خوب شد … و گرنه … ” و …
با هر زحمتی بود، کارم رو تموم کردم و اومدم بالا. وارد صف شدم. چند لحظهای بیشتر طول نکشید تا یه سرهنگ اومد و شروع کرد به خوندن اسامی. من و عدهای رو به سمت گوشهی حیاط، نزدیک دستشویی فرستادن. روی زمین نشستیم و یکی اومد برامون صحبت کرد. صحبتاش که تموم شد ما رو به حال خودمون رها کرد و رفت.
من هم که پاهام داشتن خواب میرفتم بلند شدم و یه چند قدمی راه رفتم. از راه رفتن که خسته شدم، به سمت لبه باغچه رفتم تا رو لبهش که با سنگ سفید پوشیده شده بود بشینم. در حال نشستن بودم که یه صدای آشنا به گوشم رسید.
۱۳۹۰/۰۸/۰۱
