۲۱
فروردین
نوشتهشده در تهران, حرفهای خودمانی, روزی روزگاری, مکان, وقایع اتفاقیه | ۱۲ نظر »
یادتان هست که به چنگال روزمرگی اسیر بودم؟ مسلم است که به خاطر ندارید. راستش را بخواهید، خودم هم آن دوران را کموبیش از یاد بردهام. مدتهاست که دیگر دچار روزمرگی نیستم. با وقایعی که در چند وقت اخیر(منظور از برج هشت-۸ به این طرف) برایم روی داده، فرصت خاراندن هیچ عضوی از جمله سر خویش ندارم.
خدمت مقدس که در حال سپری شدن است و وقت روزانهام را با آن میگذرانم. سایر اوقات شبانه روز نیز یا به صحبت با همسر گرامی میگذرد و یا کلکل با حسین. مهدی هم که چون بزرگتر خانه، احترامش بر ما واجب است.
هر روز که به پایان مدت خدمت نزدیک میشوم، نگرانییم صد چندان میگردد. اینکه “آیا بعد از خدمت چه میشود یا نه“، خود سوالیست که ساعتها غشای خاکستری مغزم را به خود مشغول میکند. برایش چارهجویی میکنم اما گاهی میشود که کور سوهای امیدم به طرفهالعینی مبدل به یأس میشود، گاهی نیز در اوج ناامیدی راهی نمایانم میشود که به مخیلهام خطور هم نمیکند.
وانفسای گرانی هم مصیبتیست عظیم. گرچه به ما سرایت چندانی ندارد، چراکه از اکثر اقلام گران شده نصیبی نداریم و فقط کرایه گزافش در پاچهی ماست، اما به هر حال نگرانی آینده را دو چندان میکند.
همهی اینها را گفتم اما، نقطهی امیدی هست که گاهی چند لحظهای فراموشش میکنم اما هرگز روشناییاش بر من ظلمات نمی شود. این بار دیگر ندایم “هل من ناصر“ نیست، شعریست که گاهگاهی امید تازهای به جانم میبخشد. ما که خواندیمش، خوب بود، شما را نمیدانم.
بر در شاهم گدایی نکتهای در کار کرد گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
(حافظ)
برچسب ها :حسین.یز, مهدی.ح, همسر
۱۹
اسفند
نوشتهشده در تهران, حرفهای خودمانی, مکان, وقایع اتفاقیه | ۱۴ نظر »
زنگ زده بود که “کی هستی تا بیام؟“
-واسه چی؟
-که هاردم رو بیارم که فیلم ازت بگیرم،
-ای بمیری، گفتم می خوای بیای منو ببینی، هستم، امروز هستم، پاشو بیا،
-کدوم ایستگاه پیاده شم؟ حر؟،
-اون دفعه هم همونجا پیاده شدی، بابا کلنگ، نواب پیاده شو، نواب،
-آها باشه،
مکالمه که تموم شد، رفتم سراغ کارم و تا پایان وقت اداری مشغول بودم. از سر کار که زدم بیرون، رفتم خونه و منتظرش شدم. دوباره زنگ زد که “از کجا بیام“،
-مگه اوندفعه نیومدی، بیا سمت شرق، تو آذربایجان، اسکندری رو بیا پایین،
-باشه، باشه،
چایی رو گذاشتم و منتظرش موندم. وقتی رسید چند دقیقه احوال پرسی کردیم و بعد هاردهاش رو در آورد و هارد من رو وصل کرد و طی یک بررسی کوتاه، هرچی میخواست برداشت. کپیها که شروع شد، شروع به صحبت کردیم. از کار، روزگار، زندگی متأهلی، دوستان قدیم و جدید، ….. .
حین صحبتهامون گوشی حسام زنگ خورد. رحمان بود. خیلی جدی داشت صحبت میکرد که گوشی رو از حسام گرفتم. چند لحظهای به حرفاش گوش کردم و چند باری در تأیید حرفاش “اهم، اهم“ گفتم. یهو صحبتهاش رو قطع کردم و داد زدم که “آره این یارو پشت سرت خیلی حرف زد، گفت که رحمان رو ال میکنم و بل میکنم و قصعلیهذا“. چند لحظهای گیج مونده بود که من کیم و چی میگم که بالاخره منو شناخت و جوری که انگار از اول منو شناخته بوده صدام زد. احوال پرسی کردیم و گوشی رو به حسام پس دادم.
صحبتهامون که تمام شد، حسین اومد. معرفیشون کردم. قرار شد حسین بره پایین تا وسائل شام رو بخره. وقتی برگشت. حسام وارد آشپزخونه شد و طبق معمول، جوری که معلومه طمأنینهی منو تو پختن غذا قبول نداره دست به کار شد و از اون غذاهای همیشگیش درست کرد. هرچی دم دستش بود رو برداشت و با یک کم روغن ریخت تو ماهیتابه و گذاشت جلومون، “بخورید“
اینقدر گرسنه بودیم که اون غذا که حسام میگفت واسهی فردا هم میمونه رو با ۵ پیمانه برنج که پخته بودم، ۳ نفری، به طرفهالعینی خوردیم. بعد از غذا گوشی رو برداشتم و یک زنگ به حمزه زدم.
-الو، سلام، آقای حمزه؟،
-بله، بفرمائید،
-همون که کچله،
از پشت تلفن هم مشخص بود که بهش برخورده،
-شما؟
بعد از چند لحظه خودم رو معرفی کردم و فهمیدم که چرا خیلی مودب صحبت میکنه. با زنش تو یک پیتزا فروشی نشسته بودن و در یک فضای کاملاً ملو، به قول خودش به یک آهنگ غربی گوش میده.
انتظاراتی که ازش میره رو بهش یاد آور شدم که “باید الان بری به خاطر این آهنگ یارو رو خفه کنی، چماقت که همرات هست؟” و اون هم طبق معمول نشون داد که اگر هم قبلا چماق به دست بوده، الان دیگه نیست.
گوشی رو دادم به حسام و اون هم باهاش صحبت کرد. لحظاتی بعد گوشی قطع شد. خلاصه حسام اون شب پیش ما موند و فردا صبح رفت. از دوباره یه خلع تو ذهنم بوجود اومد. خلعی که از دلتنگیم برای روزگار با هم بودنمون ناشی میشد. خلعی که فکر نکنم هیچوقت پر بشه.
برچسب ها :حسام, حسین.یز, حمزه.ه, رحمان.ی
۱۶
آبان
نوشتهشده در تهران, حرفهای خودمانی, مکان, وقایع اتفاقیه | ۸ نظر »
این روزها صبح کلهی سحر از خواب بیدار میشم و به محل خدمت میرم. گرچه آنقدر خوب هست که تو دهنم نمیچرخه بگم خدمت، میگم شرکت. از همون روز اول با همکارا آشنا شدم و کمکم دارم باهاشون گرم میشم. روسا هم آدمهای خوبیَن. اونقدر خوب هست که فعلاً درد نگرفتن پول، مخصوصاً وقتی بقیه دارن از کمیش شکایت میکنن، اذیتم نکنه. گرچه احتمالاً به این خاطره که اولشه و هنوز گرمم.
اوضاع خونه هم خوبه. طبق معمول من و حسین کلکل میکنیم و مهدی هم با نگاههای عاقل اندر سفیه از کنارمون رد میشه. این دو سه روزه هم امیر اینجا بود. یاد قدیم کردیم و کلی بهش خندیدم که این خنده با وجود مملی بیشتر هم میشد، اگر اینجا بود. البته باید شرح علت این خنده رو تلفناً به استحضار جناب معمار برسونم.
اتفاقات دیگری هم در شرف وقوعه که به محض بروز کوچکترین حرکت و یا انجام هر عملی از طریق همین رسانه به اطلاع جمع میرسونم.
برچسب ها :امیر.ا, حسین.یز, مملی, مهدی.ح
۲۹
تیر
نوشتهشده در حرفهای خودمانی, دانشگاه غ.ش, مکان, وقایع اتفاقیه | ۸ نظر »
بارها شنیده بودم که کسی رو به خاطر انجام وظیفهش تهدید کردن. از ممّد شنیده بودم که چند بار وقتی داشته جریمه مینوشته و رشوههای رانندههای خطی رو قبول نکرده تهدیدش کردن که “بلا ملا سرت میاریم“. حتی خودم بارها تهدید شدم. تو خیابون جلوم رو گرفتن و با چاقو تهدیدم کردن که “اوره جیباتو خالی کن” و من هم مثل بچهی آدم جیبام رو خالی کردم و هرچی داشتم و نداشتم تقدیم کردم. اما ایندفعه فرق میکردم.
ایندفعه من هم به خاطر انجام وظیفهم تهدید شدم، اون هم توسط کسایی که براشون زحمت کشیدم. البته این دفعه برعکس دفعات قبل که ترس تمام بدنم رو میگرفت، نترسیدم. شاید چون طرف رو نمیدیدم یا شایدم چون میدونستم که نمیتونه کاری بکنه.
یکی از دانشجوهام تو وبلاگ پیغام گذاشته “بچه پر رو، اگه بهمون نمره ندی کلی ناله و نفرین پشت سرته اگر هم بگی که همه رو میندازی، یه بلایی سرت میاریم”. بعد از دیدن پیغام فکری شدم که کیه؟ با توجه به جملهی اول متنی که نوشته، مطمئناً طرف دختره. اما میخواد چیکار کنه، آخه … لا اله الا الله….آخه ضعیفه ….
یه حدسهایی هم زدم اما خوب همشون حدسن. اما از اون روز تا الآن دارم به این تهدید میخندم. دارم فکر میکنم که اگه طرف بیفته و بعد در یک حالت کاملاً عصبی ماشینش رو سوار شه و تخته گاز بیاد من رو زیر بگیره و بعد من حافظهم رو از دست بدم و بعد ….. چه فیلمی بشه این فیلم. میتونه یه فیلم هندی عشقی بشه، یا یه فیلم در مورد یه آدمکش با انگیزههای روانشناختی که شاگرداشو میکشه، یا بشه The Man without Past 2. اگه به حسین بگم شاید بتونه از توش یه فیلم در بیاره. البته ممکنه یه چند تا اصطلاح سینمایی به هم میچسبونه و آخرسر هم بگه که “نه بابا مزخرفه“ یا شاید هم یه فیلم هنری چیزی از توش دربیاره. خدا میدونه.
القصه اگه من فردا افتادم مردم، بدونید یکی از شاگردهام منو کشته… راستی شاید فردا واقعاً به شیوهای مشکوک مُردم و بعد یکی از شماها که این متن رو میخونید دنبال قضیه رو بگیره و قاتل رو شناسایی کنه. بیا…. این هم فیلم پلیسی.
برچسب ها :حسین.یز, محمد.ع