_gaq.push(['_trackPageview']); _gaq.push(['_trackPageLoadTime']); (function() { var ga = document.createElement('script'); ga.type = 'text/javascript'; ga.async = true; ga.src = ('https:' == document.location.protocol ? 'https://ssl' : 'http://www') + '.google-analytics.com/ga.js'; var s = document.getElementsByTagName('script')[0]; s.parentNode.insertBefore(ga, s); })();

برچسب نوشته ها خلیل.ک

شام

نوشته‌شده در حرفهای خودمانی, دانشگاه غ.ش, مکان, وقایع اتفاقیه | ۲ نظر »

داشتیم از ماشینِ دوستِ احمد پیاده می‌شدیم که گوشیم زنگ خورد. دوست احمد رو یه بار دیده بودم در حالی‌که داشت با شاگرداش صحبت می‌کرد. اما این دفعه با ماشینش اومد دم در خونه دنبالمون و مارو آورد. داشت ماشین رو پارک می‌کرد که رئیس زنگ زد.

-سلامٌ علیکم جناب مدیر گروه ارزشی، جانم؟

-کجایی صادق؟

-ما… دَمِ دَرِ تالار

-سریع بیاید دیگه

-چشم

بعد از کلی شوخی با مسئولان آموزش که به منظور استقبال از اساتید، دم در ایستاده بودن، وارد شدیم. اساتید تقریباً همگی اومده بودن. خانوم‌ها انتهای سالن، سمت چپ در ورودی و آقایون وسط، دور میز بزرگی که بیشتر به درد برگزاری جلسات هیئت دولت می‌خورد تا تالار. هنوز هیچ چیز شروع نشده بود. رئیس و مهدی اون ور نشسته بودن، از این ور سلامی کردیم و نشستیم. احمد کنار من و دوستش کنارش.

چند دقیقه‌ای طول کشید تا جلسه با آیاتی از قرآن آغاز شد و بعد بدون خوندن سرود ملّی، رئیس دانشگاه شروع کرد به صحبت کردن. با شروع صحبت‌هاش، چند تا از اساتید شروع کردن به خوردن میوه‌هایی که برای پذیرایی آورده بودن. بقیه هم کمابیش به حرفاش گوش می‌دادن. چند دقیقه‌های در باب علت نام‌گذاری هفته معلم و مقام و ارزش معلمان بزرگ کشور-مطهری، شریعتی، …- صحبت کرد و با کلی تعارف تریبون رو سپرد به معاون آموزشی/با حفظ سمت معاون دانشجویی.

با شروع صحبت‌های این یکی، همه‌ی اساتید در اقدامی که انگار از قبل هماهنگ شده، بدون توجه به اصل صحبت‌هاش، شروع کردن به میوه پوست کندن. یه جورایی همه از قبل می‌دونستن که موقع صحبت‌های ایشون باید مشغول باشی تا سردرد نگیری. صحبت در باب “مقام معلم از دیدگاه آیت‌الله جوادی در کلام امام محمد باقر در باب شهید مطهری و تأثیر آن در روند انقلاب و تعلیم و تربیت نسل آینده سازی که …

من که از همه‌جا بی‌خبر بودم و فکر می‌کردم باید گوش بدم، اما چند دقیقه بعد متوجه شدم که نه؛ اصلاً ایشون باید صحبت کنه تا شام بیاد وگرنه همه می‌دونن که صحبت‌هاش هیچ قابلیتی نداره.

مشغول شدم. بعد از اتمام میوه‌ها گوشی در دست به دوستان و اساتید پیام می‌دادم که “بیاید خفه‌ش کنیم”، “شام چی‌ شد؟”، “اصلاً شام می‌دن؟”، “بگیم استاد خسته نباشید؟”، “پاشیم میوه‌ها رو بزنیم تو سرش”.

با هر زور و بد بختی بود صحبت‌ها تموم شد و با صلوات بلندی که از سوی جمع حاضر بلند شد، خوشحالی حضار از این امر اعلام شد. اما شام هنوز نیومده بود. جلسه به پرسش و پاسخ رسید. در حین انجام پرسش‌ها هدایای اساتید توزیع می‌شد. یک خودکار مارک دیپلمات که خوب حکم لنگه کفش رو پیدا کرده بود در این برهوت.

بعد از مدتی شام اومد. از بد/خوب روزگار عده‌ای استاد نما اطراف من نشسته بودن که به صورت کاملاً تناوبی درخواست‌هایی رو از پذیرایی کنندگان داشتن. دوغ، ته دیگ، قاشق-چنگال، سرریز… دوغ، ته دیگ، قاشق-چنگال، سرریز… دوغ، ته دیگ …”. در این بین، شخصی که روبروی من نشسته بود تمام درخواست‌ها رو پوشش می‌داد و با رسیدن ته‌دیگ و سرریز از خجالت من و سفره و دانشگاه و شکم خودش و … خلاصه همه در اومد. در این میان من فقط به یک چیز فکر می‌کردم، اگه غذا نمی‌رسید این چیکار می‌کرد؟ شاید باید…