۱۹
اسفند
نوشتهشده در تهران, حرفهای خودمانی, مکان, وقایع اتفاقیه | ۱۴ نظر »
زنگ زده بود که “کی هستی تا بیام؟“
-واسه چی؟
-که هاردم رو بیارم که فیلم ازت بگیرم،
-ای بمیری، گفتم می خوای بیای منو ببینی، هستم، امروز هستم، پاشو بیا،
-کدوم ایستگاه پیاده شم؟ حر؟،
-اون دفعه هم همونجا پیاده شدی، بابا کلنگ، نواب پیاده شو، نواب،
-آها باشه،
مکالمه که تموم شد، رفتم سراغ کارم و تا پایان وقت اداری مشغول بودم. از سر کار که زدم بیرون، رفتم خونه و منتظرش شدم. دوباره زنگ زد که “از کجا بیام“،
-مگه اوندفعه نیومدی، بیا سمت شرق، تو آذربایجان، اسکندری رو بیا پایین،
-باشه، باشه،
چایی رو گذاشتم و منتظرش موندم. وقتی رسید چند دقیقه احوال پرسی کردیم و بعد هاردهاش رو در آورد و هارد من رو وصل کرد و طی یک بررسی کوتاه، هرچی میخواست برداشت. کپیها که شروع شد، شروع به صحبت کردیم. از کار، روزگار، زندگی متأهلی، دوستان قدیم و جدید، ….. .
حین صحبتهامون گوشی حسام زنگ خورد. رحمان بود. خیلی جدی داشت صحبت میکرد که گوشی رو از حسام گرفتم. چند لحظهای به حرفاش گوش کردم و چند باری در تأیید حرفاش “اهم، اهم“ گفتم. یهو صحبتهاش رو قطع کردم و داد زدم که “آره این یارو پشت سرت خیلی حرف زد، گفت که رحمان رو ال میکنم و بل میکنم و قصعلیهذا“. چند لحظهای گیج مونده بود که من کیم و چی میگم که بالاخره منو شناخت و جوری که انگار از اول منو شناخته بوده صدام زد. احوال پرسی کردیم و گوشی رو به حسام پس دادم.
صحبتهامون که تمام شد، حسین اومد. معرفیشون کردم. قرار شد حسین بره پایین تا وسائل شام رو بخره. وقتی برگشت. حسام وارد آشپزخونه شد و طبق معمول، جوری که معلومه طمأنینهی منو تو پختن غذا قبول نداره دست به کار شد و از اون غذاهای همیشگیش درست کرد. هرچی دم دستش بود رو برداشت و با یک کم روغن ریخت تو ماهیتابه و گذاشت جلومون، “بخورید“
اینقدر گرسنه بودیم که اون غذا که حسام میگفت واسهی فردا هم میمونه رو با ۵ پیمانه برنج که پخته بودم، ۳ نفری، به طرفهالعینی خوردیم. بعد از غذا گوشی رو برداشتم و یک زنگ به حمزه زدم.
-الو، سلام، آقای حمزه؟،
-بله، بفرمائید،
-همون که کچله،
از پشت تلفن هم مشخص بود که بهش برخورده،
-شما؟
بعد از چند لحظه خودم رو معرفی کردم و فهمیدم که چرا خیلی مودب صحبت میکنه. با زنش تو یک پیتزا فروشی نشسته بودن و در یک فضای کاملاً ملو، به قول خودش به یک آهنگ غربی گوش میده.
انتظاراتی که ازش میره رو بهش یاد آور شدم که “باید الان بری به خاطر این آهنگ یارو رو خفه کنی، چماقت که همرات هست؟” و اون هم طبق معمول نشون داد که اگر هم قبلا چماق به دست بوده، الان دیگه نیست.
گوشی رو دادم به حسام و اون هم باهاش صحبت کرد. لحظاتی بعد گوشی قطع شد. خلاصه حسام اون شب پیش ما موند و فردا صبح رفت. از دوباره یه خلع تو ذهنم بوجود اومد. خلعی که از دلتنگیم برای روزگار با هم بودنمون ناشی میشد. خلعی که فکر نکنم هیچوقت پر بشه.
برچسب ها :حسام, حسین.یز, حمزه.ه, رحمان.ی
۱۵
مهر
نوشتهشده در IHU, تهران, حرفهای خودمانی, دانشگاه صنعتی, روزی روزگاری, زینبیه.ش, سنتی, موسیقی, مکان, میرابوطالب, وقایع اتفاقیه, پاپ | ۱۲ نظر »
این روزها حبس خانگی شدهام. نه میرحسین موسوی هستم و نه دلیلش سیاسیست. دلیلش تنها و تنها دلتنگیست. دلتنگی برای ایامی که در طی دو دههی گذشته به آن عادت کرده بودم. شدهام همنشین محسنها* و ساسیمانکن و Akon و آرش و انریکه و …. در مواقعی هم خانوادهی شجریان.
از ۸۲ تا ۸۹، در این ایام، توی دانشگاه چشم میچرخوندم تا دوستی یا آشنایی رو ببینم و به طرفش برم و اگه پسر بود سلام و احوالپرسی و روبوسی و اگه خانم بود، با رعایت فاصلهی قانونی فقط سلام و احوالپرسی کنم. قبل از اون هم مدرسه بود و حال و هوای خاص خودش.
اما امسال، به قول حمزه، انگار اولین سالیه که هیچ عنوانی رو، نه با پیشوند/پسوند دانش و نه بدون اون، یدک نمیکشم. اصلاً امسال اولین سالیه که نمیدونم حتی یک ماه دیگه چه اتفاقی میوفته. همین الان هم توی خونه نشستم و نمیدونم چرا این کلیدها رو فشار میدم، فقط میدونم که ای کاش میشد برگشت به ۸۲ و سال رو با مجتبی و علی و عبدا…، با حمید و مصطفی و مرتضی و هادی، با سجاد و میثم و تقی شروع کرد. کاش میشد برگشت به ۸۴ و با وحید و قاسم و مجید و علی وقت گذروند. برگشت به ۸۷ و با حسام و حمزه و محسن و حسین مزخرف گفت. میشد برگشت به ۸۹ و با رحمان به دانشجوها خندید و با حسین و سیامک و سجاد چایی خورد. کاش ….
———————
*محسن چاووشی، محسن یگانه، محسن نامجو
برچسب ها :حسام, حسین.ح, حسین.یا, حمزه.ه, حمید.س, رحمان.ی, سجاد.خ, سجاد.ش, سیامک.آ, شجریان, عبدالله.م, علی.ز, علی.ن, قاسم.ع, م.تقی, مجتبی.ا, مجید.د, محسن نامجو, محسن چاووشی, محسن یگانه, محسن.ش, مرتضی.ن, مصطفی.ا, میثم.ح, هادی.ب, وحید.م
۳۰
تیر
نوشتهشده در حرفهای خودمانی, روزی روزگاری, وقایع اتفاقیه | ۱۲ نظر »
تموم اون ۳ سال رو پشت سرم گذاشتم و برگشتم خونه. سه سالی که سراسر خاطره و ایام خوش بود. سه سالی که تجربیات خوبی برام داشت. تجربه انجام پروژههای سخت و طاقتفرسا، خنده و شوخی فراوان، تجربه زندگی با آدمهای مختلف، تجربهی تدریس و تجربهی دو سال شرکت تو مسابقات فوتبال دانشگاهی، یک سال به تلخ و این آخری کمی شیرینتر و آخر سر هم آویزون کردن کفشهای فوتبال و درس خوندن و درس دادن.
الآن هم که منتظرم تا نوبتم بشه و این توفیق رو داشته باشم تا به خدمت مقدس سربازی مشرف بشم.
گرچه سه سال بود اما انگار همین دیروز بود که به سرعت داشتم مدرک جمع میکردم تا برم شاهرود و ثبت نام کنم. وقتی رسیدم ساعت ۹ بود، تا ظهر ثبت نام کردم و تو اتوبوس برگشت با رحمان آشنا شدم. کسی که سه سال بعدش و مخصوصاً این سال آخر رو با هم گذروندیم.
سر آخر هم بدون هیچ تأملی، همونجور که همیشه فکر میکردم، با یک خداحافظی سرد، کوتاه، سریع و حتی مواقعی از پشت تلفن؛ دوستان، شهر، خاطرهها و خلاصه همه چیز رو پشت سر گذاشتم و اومدم.
برچسب ها :رحمان.ی
۲۶
اردیبهشت
نوشتهشده در حرفهای خودمانی, زینبیه.ش, مکان, وقایع اتفاقیه | ۲ نظر »
قصهی این روزهای ما، قصه کنگر است و لنگر. میخورند و میاندازند. کنگرشان را بدون ما میخورند و لنگرشان را نصیب ما مینُمایند. با آن جسم صعب، مجبور به جلای مسکن و مأواییم. منزل را ترک گفته و لنگر انداخته شده را بدون خوردن هیچگونه کنگری حوالهی دوستان شفیق میکنیم.
گرچه نیک میدانم که طعم آن لنگر چگونه است اما مجبوریم بار و بنهی خویش بر دوش گرفته به مأوای دیگران پناه بریم تا بلکه خورندهی اصلی کنگر، لنگر خود از بساط ما برچیند.
شما نیز برای این ماجرای کنگر و لنگر ما دعا فرمایید تا شاید دوستان ناشفیق رحمشان آید و ما را به کرم و لطفشان ببخشند و اجازه ورود به منزل خویش دهند.
آمین
برچسب ها :رحمان.ی
۱۲
اردیبهشت
نوشتهشده در حرفهای خودمانی, دانشگاه غ.ت, وقایع اتفاقیه | ۸ نظر »
از کلاس اومدم بیرون و وارد دفتر شدم. اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد مسئول خدمات موسسه و صحبت تلفنیش توی اتاق بود. بدون هیچ عکسالعملی با اساتید سلام و علیک کردم و بعد از نشستن، شروع کردم به خوش و بش. خوش و بشها به م.خ هم کشیده شد و صحبتهامون گل انداخت.
در همین اثنا اساتید یکییکی اتاق رو ترک میکردن و نهایتاً من و م.خ باقی موندیم. صحبتهامون به فوتبال و بازیکنها و لیگ برتر کشیده شد که از میونشون فهمیدم که اقای م.خ بازیکن فوتبال بوده. گلر نوجوانان پرسپولیس، جوانان سایپا، تیم ملّی نوجوانان.
-چرا ول کردی؟ چرا ادامه ندادی؟
-والّا یه خریتی کردیم و زن گرفتیم، زنم راضی نبود بازی کنم
تو دلم به اون زن هزاران فحش دادم و سوالهام رو محض ارضای صیغهی فضولی ادامه دادم. کمکم شَکَّم تبدیل به یقین شد که طرف از بد روزگار اینجاست و برای ما چای و ناهار میاره وگرنه الآن باید با عادل فردوسیپور پشت میز برنامهی نود مینشست و ما در موردش به ۲۰۰۰۹۰ پیامک میزدیم.
هرچی از صحبتهامون میگذشت وجودِ حسرتِ رسیدن به آرزویی که از دست رفته، بیشتر برام مشخص میشد. دلم پر از غصّه شده بود که ورود رحمان و شکایت از وضعیت دانشجوها ذرهایش رو به فراموشی سپرد. دیگه صحبتها ادامه پیدا نکرد و م.خ رفت توی آبدارخونه.
رحمان که برگشت به کلاس، به بهانهی وضو گرفتن رفتم پیشش و شدم گوش شنوای سفرهی دلش. از سنش پرسیدم که ۲۲ سال بود و از اینکه چرا ادامه نمیده و اینکه مربیگری هم بد نیست. گفت که تمرینات عابدزاده رو دیده و هنوز که هنوزه هیچ گلری رو دستش نیومده، که ادامه فوتبال تو این سن خرج داره و اگه بخواد ادامه بده خرج زندگیش رو کی میده.
گرهی که به واسطهی حرفاش تو دلم شکل گرفته بود هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشد. حتی شنیدن اینکه داوری هم میکنه و مدرک داوری داره و پول خوبی هم از این راه در میاره و حتی میخواد بره سراغ مربیگری هم التیامش نبخشید. فقط دستی بود که به هوا بلند شد که “الهی، گاهی، نگاهی“
این گره، این حسرتِ آرزویی از دست رفته، این خورهی روح، این مایهی آزار باعث شد تا این متن به نگارش در بیاد
برچسب ها :رحمان.ی
۵
اردیبهشت
نوشتهشده در حرفهای خودمانی, زینبیه.ش, مکان, وقایع اتفاقیه | بدون نظر »
تازه از مسابقه اومده بودم. خسته بودم و مجله ی داستان همشهری رو باز کرده بودم، “فرسنگها دور از کلم شکم پُر” نوشته ی هاروکی موراکامی. یه متن بود در مورد نویسندگی و اتفاقاتی که از ابتدای نویسنده شدنش براش افتاده و سوالات بی موردی که ازش پرسیده شده.
وسطاش یه پیشنهاد به کسایی که میخوان بنویسن کرده بود “اگر احساس می کنید که نمیتونید بنویسید به خودتون فشار نیارید”.
یک لحظه کتاب رو بستم
-آره دقیقاً مثل الآن من
مدتها بود میخواستم برای وبلاگ یه مطلبی بنویسم اما مشغله و فیلتر شدن بلاگر مزید بر علت شده بود تا این کار رو نکنم، حالا هم که با توصیه موراکامی داشت میرفت تا مدتها هیچ متنی ننویسم.
خوندن متن موراکامی رو تموم کردم و با صدای “گشنمه گشنمه“ ی رحمان و احمد رفتم در یخچال رو باز کردم و یه بسته سبزیِ کوکویی و ۳ تا تخم مرغ در آوردم و شروع کردم به مخلوط کردنشون که مجری اخبار ۲۲ شبکه ی سه گفت: “اما فردا روز بزرگداشت مرد بزرگیه”. با این مقدمه رفت سراغ گزارشی که با این جمله شروع میشد
-فردا روز بزرگداشت شیخ مصلح الدین سعدی شیرازیست
قاشق و کاسه رو کنار گذاشتم، روی اُپِنِ آشپزخونه یله شدم تا بتونم ببینم چی نشون میده. یه چند نفری در مورد سعدی و تأثیرش روی زبان فارسی و ضربالمثل هایی که از شعراش در اومده صحبت کردن که در تمام این مدت این بیت از سعدی تو ذهنم مرور میشد “نیکی چو از حد بگذرد / نادان خیال بد کند”. نمیدونم چرا این بیت، شاید چون از دست شاگردهایی که پر رو میشن و زبون درازی میکنن و آخر سر مجبوری از کلاس بندازیشون بیرون حسابی برزخ بودم.
القصه، این گزارش تلویزیونی باعث شد انگشتی به موراکامی نشون بدم که “برو چشم بادامی، عمراً سعدی را به چون تویی بفروشم” و پیش خودم بگم که روز بزرگداشت سعدی فرصت خوبی برای بازگشت به وبلاگ نویسیه، هر چند بخوام به خودم فشار بیارم. به همین خاطر از اون شب تا حالا نقشه کشیدم که این متن آماده بشه تا به کمک سعدی بتونم از دوباره وبلاگ نویسی رو آغاز کنم اون هم تو یه جای جدید که انشاءالله به دست دوستان(بخوانید از ما بهتران) بسته/فیلتر/سانسور/قص علی هذا نشود.
پنجشنبه، ۹۰/۲/۱ مصادف بود با روز بزرگداشت شیخ عجل، سلطان سَخُن، شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی. از امروز مجدداً شروع می کنم به نوشتن ، هر هفته یکی یا دو تا. منتظر باشید. در ضمن “ای ول سعدی”
برچسب ها :احمد.ص, رحمان.ی, سعدی, هاروکی موراکامی