۱۶
آبان
نوشتهشده در تهران, حرفهای خودمانی, مکان, وقایع اتفاقیه | ۸ نظر »
این روزها صبح کلهی سحر از خواب بیدار میشم و به محل خدمت میرم. گرچه آنقدر خوب هست که تو دهنم نمیچرخه بگم خدمت، میگم شرکت. از همون روز اول با همکارا آشنا شدم و کمکم دارم باهاشون گرم میشم. روسا هم آدمهای خوبیَن. اونقدر خوب هست که فعلاً درد نگرفتن پول، مخصوصاً وقتی بقیه دارن از کمیش شکایت میکنن، اذیتم نکنه. گرچه احتمالاً به این خاطره که اولشه و هنوز گرمم.
اوضاع خونه هم خوبه. طبق معمول من و حسین کلکل میکنیم و مهدی هم با نگاههای عاقل اندر سفیه از کنارمون رد میشه. این دو سه روزه هم امیر اینجا بود. یاد قدیم کردیم و کلی بهش خندیدم که این خنده با وجود مملی بیشتر هم میشد، اگر اینجا بود. البته باید شرح علت این خنده رو تلفناً به استحضار جناب معمار برسونم.
اتفاقات دیگری هم در شرف وقوعه که به محض بروز کوچکترین حرکت و یا انجام هر عملی از طریق همین رسانه به اطلاع جمع میرسونم.
برچسب ها :امیر.ا, حسین.یز, مملی, مهدی.ح
۱
مهر
نوشتهشده در تهران, حرفهای خودمانی, مکان, وقایع اتفاقیه | ۸ نظر »
در این روزهای آخر چقدر نورانی شده بود. جور دیگری به دوستانش مینگریست. گویی میدانست این روزهای آخرش است. وقتی باهم صحبت میکردیم بغضی در گلویش بود که ناگفته ماند. در این چند روز آخر به ستارهها خیره میماند و اشک در چشمانش جمع میشد، اما با هیچکس چیزی نگفت.
تازه فهمیدم دلیل این همه تغییرش چه بود. آری، دو هفته پیش در چنین شبی، محمد داماد شد. این روزهای آخر شاد بودنش بود و در فراق آن بغض میکرد و میگریست اما نمیتوانست از دردش با هیچکس سخن کند. به ستارهها خیره میماند و اشک در چشمانش جمع میشد و بر بخت بدش لعنت میفرستاد، لعنت. دلیل نورانی شدنش را نیز برخی به مهتابی مربوط میدانند.
محمد به جمع مرغها پیوست. البته الحق و الانصاف با نکاتی که من از او میدانم، که البته لازم به ذکر نیستند، به جمع مرغهای خوششانس پیوسته است. گرچه جای همهی دوستان غایب خالی، آن عمل معهود در شب عروسی که مسئولیتش بر گردن دوستان داماد است را به خوبی انجام دادهایم، نگران نباشید.
به هم پیوستن این دو جوان عاشق را با این پست، به هر دو عزیز تبریک گفته، خوشبختیشان را آرزومندم.
برچسب ها :مملی
۴
تیر
نوشتهشده در حرفهای خودمانی, روزی روزگاری, وقایع اتفاقیه | ۴ نظر »
امشب دومین سالگرد اون شبه. شبی که نمیدونم با چه عنوانی ازش یاد کنم، به یاد موندنی یا ترسناک. واسهی من که یه جورایی به یاد موندنی شده همراه با مقداری هیجان. اصلاً به خاطر همین حسه که بعضی وقتا فکر میکنم شاید مازوخیستی چیزی هستم.
شبی که با اسم امیر و مملی و میثم و سیمون بولیوار عجین شده. تجربهای که خدا نسیب هیچ بنی بشری نکنه، گرچه وجودش واسهی ما مایهی خندهست.
شبی که فقط من و امیر به خوبی درکش کردیم.
خاطرهی اون شب رو میتونید اینجا بخونید.
برچسب ها :امیر.ا, مملی, میثم.س, میثم.م