_gaq.push(['_trackPageview']); _gaq.push(['_trackPageLoadTime']); (function() { var ga = document.createElement('script'); ga.type = 'text/javascript'; ga.async = true; ga.src = ('https:' == document.location.protocol ? 'https://ssl' : 'http://www') + '.google-analytics.com/ga.js'; var s = document.getElementsByTagName('script')[0]; s.parentNode.insertBefore(ga, s); })();

برچسب نوشته ها هاروکی موراکامی

موراکامی-من-سعدی

نوشته‌شده در حرفهای خودمانی, زینبیه.ش, مکان, وقایع اتفاقیه | بدون نظر »

تازه از مسابقه اومده بودم. خسته بودم و مجله­ ی داستان همشهری رو باز کرده بودم، “فرسنگ­ها دور از کلم شکم پُر” نوشته­ ی هاروکی موراکامی. یه متن بود در مورد نویسندگی و اتفاقاتی که از ابتدای نویسنده شدنش براش افتاده و سوالات بی­ موردی که ازش پرسیده شده.

وسطاش یه پیشنهاد به کسایی که می­خوان بنویسن کرده بود “اگر احساس می کنید که نمی­تونید بنویسید به خودتون فشار نیارید”.

یک لحظه کتاب رو بستم

-آره دقیقاً مثل الآن من

مدت­ها بود می­خواستم برای وبلاگ یه مطلبی بنویسم اما مشغله و فیلتر شدن بلاگر مزید بر علت شده بود تا این کار رو نکنم، حالا هم که با توصیه موراکامی داشت می­رفت تا مدت­ها هیچ متنی ننویسم.

خوندن متن موراکامی رو تموم کردم و با صدای “گشنمه گشنمه ی رحمان و احمد رفتم در یخچال رو باز کردم و یه بسته سبزیِ کوکویی و ۳ تا تخم­ مرغ در آوردم و شروع کردم به مخلوط کردنشون که مجری اخبار ۲۲ شبکه­ ی سه گفت: “اما فردا روز بزرگداشت مرد بزرگیه”. با این مقدمه رفت سراغ گزارشی که با این جمله شروع می­شد

-فردا روز بزرگداشت شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی­ست

قاشق و کاسه رو کنار گذاشتم، روی اُپِنِ آشپزخونه یله شدم تا بتونم ببینم چی نشون می­ده. یه چند نفری در مورد سعدی و تأثیرش روی زبان فارسی و ضرب­المثل­ هایی که از شعراش در اومده صحبت کردن که در تمام این مدت این بیت از سعدی تو ذهنم مرور می­شد “نیکی چو از حد بگذرد / نادان خیال بد کند”. نمی­دونم چرا این بیت، شاید چون از دست شاگردهایی که پر رو می­شن و زبون درازی می­کنن و آخر سر مجبوری از کلاس بندازیشون بیرون حسابی برزخ بودم.

القصه، این گزارش تلویزیونی باعث شد انگشتی به موراکامی نشون بدم که برو چشم بادامی، عمراً سعدی را به چون تویی بفروشم” و پیش خودم بگم که روز بزرگداشت سعدی فرصت خوبی برای بازگشت به وبلاگ نویسیه، هر چند بخوام به خودم فشار بیارم. به همین خاطر از اون شب تا حالا نقشه کشیدم که این متن آماده بشه تا به کمک سعدی بتونم از دوباره وبلاگ نویسی رو آغاز کنم اون هم تو یه جای جدید که انشاءالله به دست دوستان(بخوانید از ما بهتران) بسته/فیلتر/سانسور/قص ­علی هذا نشود.

پنج­شنبه، ۹۰/۲/۱ مصادف بود با روز بزرگداشت شیخ عجل، سلطان سَخُن، شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی. از امروز مجدداً شروع می­ کنم به نوشتن ، هر هفته یکی یا دو تا. منتظر باشید. در ضمن “ای ول سعدی”