_gaq.push(['_trackPageview']); _gaq.push(['_trackPageLoadTime']); (function() { var ga = document.createElement('script'); ga.type = 'text/javascript'; ga.async = true; ga.src = ('https:' == document.location.protocol ? 'https://ssl' : 'http://www') + '.google-analytics.com/ga.js'; var s = document.getElementsByTagName('script')[0]; s.parentNode.insertBefore(ga, s); })();

به مناسبتِ

نوشته‌شده در حرفهای خودمانی, منزل, مکان, وقایع اتفاقیه | ۸ نظر »

به مناسبت ایام محرم، با همسر بیرون رفته بودیم و تو یه مجلس روضه شرکت کرده‌ بودیم. قرارمون این بود که وسط‌های مجلس بیایم بیرون. اس‌ام‌اس که اومد راه افتادم تا از اونجا که حالا بسیار شلوغ شده بود بیام بیرون. داشتم از همون راهی که اومده بودم برمی‌گشتم که یه مرد جا افتاده که یه شال سبز به گردن داشت و به نظر میومد از مسئولین اونجا باشه، دستاش رو جوریکه نشون می‌داد نیا تکون می‌داد بهم گفت: این در بسته‌ست،

-خب من می‌خوام برم بیرون، چیکار کنم؟

به پشت سرم اشاره کرد و گفت اونجا رو می‌بینی نوشته خروج اضطراری، از اونجا برو بیرون

-باشه،

برگشتم تا به سمت در خروج اضطراری برم. راهش زیاد بود و جمعیتی که از شدت سرما و علاقه به مجلس، تو مسیر نشسته بودن به زحمت رسیدن بهش اضافه می‌کردن. از میون جمعیت فشرده و از گوشه‌ای که همه‌ی آدم‌ها جلو می‌رفتن شروع به حرکت کردم. تو مسیر با رد شدن از بالای سر هر نفر یه ضمن عذرخواهی، غرغرهاشون رو هم تحمل می‌کردم.

-آقا کجا می‌ری؟، جا نیست، بشین همین‌جا

علاوه بر مردمی که نشسته بودن، مسئولین شال به گردن و مشکی پوش هم سد راهم می‌شدن که آقا جا نیست

-می‌خوام برم بیرون

-آها، باشه برو

توی همین اثنا، یه اس‌ام‌اس اومد، هادی.

دکمه‌ی بالا سمت چپ گوشی که زیر کلمه‌ی show بود رو زدم و خوندم: تو که زن گرفتی، چرا می‌یای عزاداری؟

در حالیکه می‌خندیدم، به سمت جمعیت پشت سرم برگشتم. دنبالش می‌‌گشتم تا پیداش کنم اما جمعیت اونقدر زیاد بود که پیدا کردن یه نفر حتی با عظمت هادی، مثل پیدا کردن سوزن بود تو انبار کاه. بی‌خیال شدم و به راهم ادامه دادم. دوباره اس‌ام‌اس اومد: نخند

باز به سمت جمعیت برگشتم، باز هم پیداش نکردم. این دفعه سرم رو با شدت زیادی تکون دادم، باز برگشتم و به راهم ادامه دادم.

دوباره ویبره‌ی گوشی رو حس کردم: خودتی!

دوباره برگشتم و به جمعیت نگاه کردم، خودم باورم نمی‌شد اما اون ته، تقریباً همونجایی که نشسته بودم، چهره‌ی هادی رو دیدم، دستم رو بلند کردم و تکون دادم که دیدمت، سلام. اون هم دستش رو بلند کرد و تکون دادم که یعنی سلام.

دستم رو رو هوا چرخوندم و بعد به شکل گوشی در آوردم و سمت راست صورتم قرار دادم که بعدا بهت زنگ می‌زنم“.

اون هم دستش رو تو هوا تکون داد که یعنی باشه.

برگشتم که به راهم ادامه بدم که دوباره گوشیم لرزید: آقا کجا بیا وسط یک کم بلرزون

برگشتم و نگاش کردم و روی هوا دستم رو لرزوندم، و سرم رو برای گرفتم تأیید ازش تکون دادم و اون هم به نشانه‌ی تأیید سرش رو تکون داد.

دوباره برگشتم. دوباره نوشت: کجا می‌ری جلو، نکنه فکر کردی سخنران توئی؟

-نه، یه جای دیگه مجلس دارم دارم می‌رم به اون برسم،

و در حالی که دکمه‌ی send رو می‌زدم براش یه دستی تکون دادم و از در اضطراری خارج شدم. سریع کفشام رو پوشیدم و از در خارج شدم. همسر جلوی در منتظر بود، سلام کردم و قبول باشه‌ای گفتم و شرح ماوقع رو توضیح دادم.

تبدیل

نوشته‌شده در تهران, حرفهای خودمانی, دانشگاه صنعتی, دانشگاه غ.ش, زینبیه.ش, منزل, مکان, وقایع اتفاقیه | ۱۲ نظر »

از ایام ماضیِ دور به یاد دارم که اعتقادی راسخ داشته‌ام که لاتبدیل لخلق الله. اما گویا در چند وقت اخیر این اعتقاد باطل شده و در خود این بنده‌ی کمترین تبدیلاتی رخ داده است که برخی آنان را بالکل محال دانسته‌ و برخی نیز این تبدیلات را هنوز در مخیله خویش نگنجانده‌اند. تبدیلات صورت گرفته در این ایام از همه گونه‌ای بوده است، دلتنگ، تهدید، مرجوع، دکستر، چاه‌کن، حبس، نمرود، سرباز و در نهایت هم داماد شدم.

اصلاً گویا گوش‌های متصله، آن آیه‌ی مبارکه را نشنیده‌اند، اصلاً گویا آن آیه‌ هیچ‌گاه از دهانم بیرون نیامده بود، اصلاً گویا هیچ جنبده‌ای این کلام از من شنود نکرده بود. اما تمام این اصلاًها و گویاها بر باد رفت و نه یک بار و نه چند بار، که این قصه چندین بار معکوس افتاد.

القصه، اگر شما را دستی بر آسمان است، از حضرتش بخواهید که این تبدیلات تمامی یابد و این بنده در وضعیتی به ثبات رسم. باشد که برای اولین بار به دعای گربه‌ای سیاه باران ببارد.

راستی در چنین روزی متولد نیز شده‌ام. ۸ آذر ۶۳٫ ۲۷ را ترکاندم. پیر شدیم، برادران و خواهران. پیر شدیم.

مبدأ تاریخ

نوشته‌شده در حرفهای خودمانی, منزل, مکان, وقایع اتفاقیه | ۶ نظر »

برای هر کسی، یک روزی، مبدأ تاریخ می‌شه. به این دلیل مبدأ می‌شه که کارهاش، رفتارهاش، صحبت‌هاش‌، برنامه‌هاش، سفرهاش، دل‌مشغولی‌هاش، افکارش و حتی امیدها و آرزوهاش نسبت به اون زمان تغییر می‌کنن.

بعضی‌ها مبدأ زمانشون تاریخ هجرتِ، بعضی بیست و دو بهمن پنجاه و هفت، بعضی دو خرداد هفتاد و شیش، بعضی بیست و دو خرداد هشتاد و هشت و بعضی‌هام مناسبت‌های زندگی‌شون. من جزو گروه آخرم. مبدأ زمان برای من پنجشنبه‌ی هفته‌ی پیش بود. ۹۰/۰۸/۲۶٫ روزی که از اون به بعد به فکر هیچ‌چیز نیستم جز یک نفر، هیچ آرزویی ندارم جز خوشبختی یک نفر، هیچ برنامه‌ای ندارم جز همراهی یک نفر، هیچ تماسی ندارم جز با یک نفر و هیچ جایی نمی‌رم جز به‌خاطر یک نفر.

اون یک نفر، الآن مهم‌ترین شخص زندگی منه. جوری که تمام ماجراهای گذشته‌م رو به فراموشی سپردم و اون تنها ماجرای زندگی منه. جوری که تمام آدم‌های قبلی زندگیم واسم کم‌رنگ شدن و اون‌ پررنگ، جوری که همه‌ی اون آدم‌ها رو به خدا سپردم و اون یک نفر رو رنگ زمینه‌ی تمام زندگیم قرار دادم. رنگی که باید جریان رو به زندگی من بیاره، رنگی که هیچوقت نباید از زندگی من پاک و یا حتی کم‌رنگ بشه. رنگی که بهترین رنگِ ممکنِ زندگی منه. رنگی که سایر رنگ‌ها با وجود اون برام معنی پیدا می‌کنن.

توی این مسیر سهل و ممتنعِ انتخاب رنگ و رنگ‌آمیزی و بعد از کلی سبک سنگین، حافظ هم با این فالش، طائر فکرم رو به دام اشتیاق انداخت*:

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس                              زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد                                از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند                         ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین                            کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان                                گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم                       دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست                          که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

 حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست                       طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

————–

*پی‌نوشت: حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می‌نوشت / طائر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

خاطره …… قطعاً

نوشته‌شده در حرفهای خودمانی, منزل, مکان, وقایع اتفاقیه | ۳۴ نظر »

شد، سرانجام شد، این روزها را می‌گویم، این روزها خاطره شد. اگر کسی دستش به جریده عالم می‌رسد، دوام ما و این روزها را بر آن ثبت نُماید، باشد تا دلمان که با عشق زنده گشته است، هرگز نمیرد.

امروز، ۹۰/۰۸/۲۶، من، با بانویی از سُلاله‌ی فاطمه و علی یکی شده‌ایم. باشد که به حق اجدادش قدرش بدانم و خوشبختش نمایم.

از این واقعه برخی خبر داشتند و برخی بی خبر بودند، اما همگی را وعده‌ایی سر خرمن می‌دهم به شامی و سوری و ولیمه‌ای، باشد که موقعیتی جهت برآوردن این وعده دست ندهد، آمین.

———-

پی‌نوشت: هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریده‌ی عالم دوام ما(حافظ)

وضعیت سفید

نوشته‌شده در تهران, حرفهای خودمانی, مکان, وقایع اتفاقیه | ۸ نظر »

این روزها صبح کله‌ی سحر از خواب بیدار می‌شم و به محل خدمت می‌رم. گرچه آنقدر خوب هست که تو دهنم نمی‌چرخه بگم خدمت، می‌گم شرکت. از همون روز اول با همکارا آشنا شدم و کم‌کم دارم باهاشون گرم می‌شم. روسا هم آدم‌های خوبیَن. اونقدر خوب هست که فعلاً درد نگرفتن پول، مخصوصاً وقتی بقیه دارن از کمیش شکایت می‌کنن، اذیتم نکنه. گرچه احتمالاً به این خاطره که اولشه و هنوز گرمم.

اوضاع خونه هم خوبه. طبق معمول من و حسین کل‌کل می‌کنیم و مهدی هم با نگاه‌های عاقل اندر سفیه از کنارمون رد میشه. این دو سه روزه هم امیر اینجا بود. یاد قدیم کردیم و کلی بهش خندیدم که این خنده با وجود مملی بیشتر هم می‌شد، اگر اینجا بود. البته باید شرح علت این خنده رو تلفناً به استحضار جناب معمار برسونم.

اتفاقات دیگری هم در شرف وقوعه که به محض بروز کوچکترین حرکت و یا انجام هر عملی از طریق همین رسانه به اطلاع جمع می‌رسونم.

یک نامه‌ی غیرعاشقانه

نوشته‌شده در تهران, حرفهای خودمانی, مکان, وقایع اتفاقیه | ۱۸ نظر »

شماره ………….

تاریخ ۹۰/۰۸/۰۹

پیوست دارد

بسمه تعالی

از: ستوان دوم وظیفه م.صادق

به: دوستان مجازی

با سلام و احترام

اینجانب، ستوان دوم وظیفه، م.صادق، کارشناس ارشد الکترونیک، افسر وظیفه ستاد مشترک سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به استحضار می رساند در تاریخ ۹۰/۰۸/۰۱ در محل اعزام به خدمت حاضر گردیده و متعاقباً به مرکز آموزشی رزم مقدماتی شهید هاشمی نژاد نیشابور اعزام گردیده‌ام و پس از سپری نمودن شبی بس ناجوانمردانه سرد، با ارائه مدرکی مبنی بر گذراندن دوره تکمیلی، از مکان مذکور ترخیص گردیده و در تاریخ ۹۰/۰۸/۰۵ به یگان خدمتی معرفی گردیده‌ام. شرح ماوقع اتفاقات رخ داده در آن مکان متعاقباً به استحضار خواهد رسید.

در یگان خدمتی مربوطه، پس از گذراندن جلسات توجیهی انضباطی، حفاظتی و عقیدتی به شرکت محل خدمتی مدنظر معرفی و در تاریخ ۹۰/۰۸/۰۷ در آن مکان مشغول به خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران گردیده‌ام. لذا خواهشمند است با درخواست تبدیل جلسات غیبت اینجانب در این مکان مجازی به مرخصی استعلاجی موافقت فرمائید. پیشاپیش از مساعدت جنابعالیان کمال تشکر را دارم.

باتشکر

م.صادق

خاطره …… شاید

نوشته‌شده در حرفهای خودمانی, وقایع اتفاقیه | ۵ نظر »

شاید این روزها خاطره شود، شاید….

نمرود

نوشته‌شده در تهران, حرفهای خودمانی, مکان, وقایع اتفاقیه | ۱۰ نظر »

تا آنجا که در خاطر دارم ادعای خدایی نکرده‌ام، ایضاً به یاد ندارم که هیچگاه ابراهیمی در آتش افکنده باشم یا حتی با هیچ ابراهیمی مخالفت کرده باشم تا آنجا که در چند روز گذشته به هنگام گوش‌فرا دادن به پخش آهنگ‌های تصادفی، به هنگام رسیدن نوبت به جناب ابی(ابراهیم حامدی) نه تنها با او مخالفت نکرده‌ام بلکه او را همراهی نیز نموده‌ام. اما نمی‌دانم چگونه‌ است که در ایام ماضی، در چندین نوبت پشه‌ای سعی در ورود به آلت قوه‌ی بویایی‌م نموده است.

نوبه‌ی اول، شب هنگام، به وقت گذاشتن سر بر بالین بود که پشه‌ای چونان خرمگسی در معرکه، عزم آن مکان مبارک نمود و چرت از سرم پراند. نوبه‌ی دوم به آن هنگام بود که، تفو بر هرچه ریاکار، در نماز دست بر قنوت برداشته و از باری‌تعالی بهبود این زندگی سگی را خواستار بودم.

با نگاهی بس متافیزیکی می‌توان فرض نُمود که آن موجود ناچیز نماینده‌ای از سوی ذاتش بوده است که بر این بنده‌ی حقیر این پیام آورده است که آهای مردک، زندگی از این سگی‌تر هم می‌شود، می‌خواهی چنین شود؟”. اگر چنین است، خدایا دکمه‌ای جهت عرض غلط کردم یا در مراتب بالاتر گه خوردم قرار ده تا با فشار آن از ورود فشار بیشتر بر این زندگی جلوگیری نماییم چون طاقتم تاخت شده و تحمل بیش از اینش ندارم.

نگاهی دیگر می‌تواند اینگونه باشد که ورود این اشیاء پرنده در آن مکان، به علت فراخی آن جایگاه بوده و دلیلی غیر، نمی‌تواند داشته باشد. البته شاهد این نگاه، دوستان غیرمجازی هستند که می‌توانند بر عظمت جایگاه مذکور صحّه گذاشته، شهادت دهند.

دلیل و نگاهش هرچه باشد، نیک می‌دانم که نمرود شده‌ام. هر شیء جنبنده‌ای عزم ورود به بینی‌ام دارد. نه اذن ورودی می‌طلبد، نه دق‌الباب می‌نماید و نه حتی موقع شناس است که در وقت مناسب مزاحم شود. عن قریب است که بانگ برارَم که “آهای جماعت، بیایید و پتک بر سرم بکوبید“. با این حال ‌‌تا جایی که در خاطر دارم ادعای خدایی نکرده‌ام، ایضاً به یاد ندارم که هیچگاه ابراهیمی در آتش افکنده باشم یا حتی با هیچ ابراهیمی مخالفت کرده باشم گرچه در این میان می‌توان برای  ابراهیم.ب استثناء قائل شد.

تهران؟

نوشته‌شده در تهران, حرفهای خودمانی, منزل, مکان, وقایع اتفاقیه | ۱۰ نظر »

مدتی بود که منتظر ماشین بودم. جمعیت زیادی جمع شده بودن تا هرجور شده خودشون رو به تهران برسونن. ماشینای زیادی میومدن و کنار مسافرا وامی‌ستادن،

-آقا تهران؟

-چند؟

- ۷۰۰۰ تومن

-برو آقا، خیلی زیاده،

هرچی بلد بودم زیر لب زمزمه می‌کردم بلکه یه ماشینی گیر بیاد که صدای یه نفر از پشت سر به گوشم خورد،

-آقا تهران میری؟

با آرامش کامل، جوری که طرف متوجه نشه که تا چند دقیقه‌ی پیش داشتم به راننده‌ها التماس می‌کردم تا یکی منو برسونه تهران، برگشتم. یه پسر بیست و یکی دو ساله که پای راستش می‌لنگید، داشت با یه جوون قد بلند صحبت می‌کرد،

-چند میری آقا؟

-چند می‌خوا…..اصلاً بگو ببینم کجا می‌خوای بری؟

-ترمینال جنوب

-نه، من ترمینال نمی‌رم، می‌رم سمتِ جمهوری،

مثل آدمایی که منتظر چیزی باشن، پریدم وسط کلامشون که چند می‌ری تا جمهوری؟

-شما چند می‌خوای بری؟

-سه، سه و نیم، چهار

یک کم مکث کرد و بعد انگار که شکّش برطرف شده باشه گفت باشه، بریم

همراهش شدم و به طرف ماشینش که دور از جمعیت پارک شده بود حرکت کردم. توی‌ مسیر که چند ثانیه‌ای بیشتر طول نکشید، داشتم فکر می‌کردم که “حتماً الآن یه پراید دربو‌داغون داره که البته اینم تو این گرونی بازار غنیمته”. به ماشین که نزدیک می‌شدیم داشتم دنبال یه پراید داغون می‌گشتم تا سوارش بشم که گفت البته ببخشیدا دو نفر هم عقب کنار شما می‌شینن. و به یه پرشیای سفید تروتمیز اشاره کرد که ” بفرمایید”.

زیر لب گفتم دمت گرم و سوار شدم. تو راه باهاش هم صحبت شدم. لر بود و لهجه‌ی شیرینش منو یاد یه دوست قدیمی انداخت، مجتبی.ع. تا آخر مسیر کم و بیش صحبت کردیم و گفت که دانشجوی نفت تهران جنوب بوده و اینکه چقدر وضعیت اونجا بده و من هم که می‌دونستم به نشانه‌ی تأیید مدام سرم رو تکون می‌دادم که “اوهوم… درسته“. تا اینکه دو نفر بغل دستیم سر سه‌راهه رباط کریم پیاده شدن و من هم تا جمهوری اومدم و جلوی مترو نواب، ۷ دقیقه‌ایه خونه جدید، پیاده شدم.

دَمَش گرم و سَرَش خوش باد.

حبس

نوشته‌شده در IHU, تهران, حرفهای خودمانی, دانشگاه صنعتی, روزی روزگاری, زینبیه.ش, سنتی, موسیقی, مکان, میرابوطالب, وقایع اتفاقیه, پاپ | ۱۲ نظر »

این روزها حبس خانگی شده‌ام. نه میرحسین موسوی هستم و نه دلیلش سیاسی‌ست. دلیلش تنها و تنها دلتنگی‌ست. دلتنگی برای ایامی که در طی دو دهه‌ی گذشته به آن عادت کرده بودم. شده‌ام همنشین محسن‌ها* و ساسی‌مانکن و Akon و آرش و انریکه و …. در مواقعی هم خانواده‌ی شجریان.

از ۸۲ تا ۸۹، در این ایام، توی دانشگاه چشم می‌چرخوندم تا دوستی یا آشنایی رو ببینم و به طرفش برم و اگه پسر بود سلام و احوال‌پرسی و روبوسی و اگه خانم بود، با رعایت فاصله‌ی قانونی فقط سلام و احوال‌پرسی کنم. قبل از اون هم مدرسه بود و حال و هوای خاص خودش.

اما امسال، به قول حمزه، انگار اولین سالیه که هیچ عنوانی رو، نه با پیشوند/پسوند دانش و نه بدون اون، یدک نمی‌کشم. اصلاً امسال اولین سالیه که نمی‌دونم حتی یک ماه دیگه چه اتفاقی میوفته. همین الان هم توی خونه نشستم و نمی‌دونم چرا این کلیدها رو فشار می‌دم، فقط می‌دونم که ای کاش می‌شد برگشت به ۸۲ و سال رو با مجتبی و علی و عبدا…، با حمید و مصطفی و مرتضی و هادی، با سجاد و میثم و تقی شروع کرد. کاش می‌شد برگشت به ۸۴ و با وحید و قاسم و مجید و علی وقت گذروند. برگشت به ۸۷ و با حسام و حمزه و محسن و حسین مزخرف گفت. می‌شد برگشت به ۸۹ و با رحمان به دانشجوها خندید و با حسین و سیامک و سجاد چایی خورد. کاش ….

———————

*محسن چاووشی، محسن یگانه، محسن نامجو