روزمرّگی
تبليغات X
_gaq.push(['_trackPageview']); _gaq.push(['_trackPageLoadTime']); (function() { var ga = document.createElement('script'); ga.type = 'text/javascript'; ga.async = true; ga.src = ('https:' == document.location.protocol ? 'https://ssl' : 'http://www') + '.google-analytics.com/ga.js'; var s = document.getElementsByTagName('script')[0]; s.parentNode.insertBefore(ga, s); })();

یاد

بهمن ۱۲م, ۱۳۹۰ دسته : تهران, حرفهای خودمانی, روزی روزگاری, مکان, وقایع اتفاقیه | ۱۶ دیدگاه »

بعد از مدت‌ها بهش سر زدم. زنگ زدم که میام خونت، امشب. گفت بیا. بعد از پل خاقانی قرار گذاشتیم. طبق معمول دیر اومد. وقتی اومد سوار موتورش بود، با یک کلاه کاسکت. رفتیم خونش. برعکس همیشه خونش به نسبت تمیز بود.

-تمیز شدی مجید؟

-نه بابا، مادرم اینجا بوده، کار اونه، وگرنه من رو که می‌شناسی!!!

صحبت کردیم و چای خوردیم. خسته بود. یک متکا آورد و گذاشت زیر سرش. دراز کشیده بود و با من صحبت می‌کرد که امیر زنگ زد. تا گوشی رو برداشتم و احوال‌پرسی کردم، مطابق معمول به طرفه‌العینی خوابش برده بود.

بیدار که شد یک شام مجردی خوردیم و از اونجایی که هنوز هم در برخی مواضع فراخی خاصی داشت، همون چایی مونده از بعدازظهر رو گرم کرد و خوردیم. سنگین که شدیم، درازکشیدیم. دایره زنگی‌ش رو روشن کرد و یک سری از این فیلم‌هایی که تلویزیون می‌گه بَده رو تماشا کردیم.

حوصله‌مون که از تلویزیون سر رفت، شب هم به انتها رسیده بود. خواستیم بخوابیم که یاد ایام قدیم افتادیم. یاد سه‌راه‌تهران‌پارس، یاد وحید، یاد علی، یاد قاسم و مرتضی.

یاد وحید افتادیم که با نور سایلنت موبایلش بیدار شده بود، اما من و مجید با توپ هم بیدار نمی‌شدیم. که وقتی من گوشیم رو کنار گوشم کوک می‌کردم تا برا نماز بیدار شم، از اون اتاق میومد و گوشی رو خاموش می‌کرد و من رو با داد بیدار می‌کرد که وقتی بیدار نمی‌شی چرا تنظیم می‌کنی؟

یاد قاسم که یه شب باهم مجید رو بی‌خواب کردیم و وقتی مجید اعتراض کرد که بی‌خوابم کردید، حالا باید تا صبح باهام صحبت کنید“. وقتی من و قاسم قبول کردیم و شروع کردیم به صحبت، مجید هفت پادشاه رو هم خواب دیده بود.

با تعریف این خاطره‌ها، چند دقیقه‌ای باهم خندیدیم. یاد ایام شباب کردیم. یاد روزهایی که خیلی وقته تموم شده و فقط همین نقل‌های گاه و بیگاه ازش مونده.

صبح هم که بیدار شدم و خواستم مجید رو بیدار کنم، مطابق ایام معلوف، بالش زیر سرش رو بغل کرد و گفت: صادق یه پنج دقیقه بخوابم“. این تقاضای خواب ۵ دقیقه‌ای چند باری تکرار شد تا اینکه چشم باز کردیم و ساعت شده بود هفت و چهل. سریع لباس پوشیدیم و هر کی رفت دنبال کار خودش تا کی بشه که دوباره همدیگه رو ببینیم.

تهران-۱۳۹۰/۱۱/۰۹

پیتر

بهمن ۶م, ۱۳۹۰ دسته : حرفهای خودمانی, منزل, مکان, وقایع اتفاقیه | ۴ دیدگاه »

در خونه رو که باز کردم، ساعت ۲ بود. هوا تاریک و سرد و خیابون خلوت. از درگاهی که بیرون اومدم، ماشین‌های پارک شده رو جلوی خونه دیدم. دستم رو تو جیبم کردم که سوئیچ رو در بیارم و دزدگیر رو بزنم که سمت راست، یک هیبت پوشیده که ابزار جادوییش تو دستش بود رو دیدم. سوئیچ رو سریع در آوردم و به سمت ماشین که اون‌ور کوچه پارک شده بود رفتم. هرچی دکمه روش بود رو فشار می‌دادم اما صدایی از ماشین در نمی‌اومد. دو دستی تمام سعیم رو کردم، نشد. انگار نمی‌خواست باز شه.

همونجور که روم به ماشین بود. صدای خِرخِرِ اون هیبت از پشت بهم نزدیک می‌شد. ترس تمام وجودم رو گرفته بود. صدا هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. تمام فکرم این بود که الان باید برگردم و با یک جادوگر با موهای بلند مواجه بشم. خداخدا می‌کردم با گاندالف سفید روبرو بشم، یا حداقل خاکستریش. اما قوانین مورفی بهم می‌گفتن که سارومان پشت سرمه و الانه که من رو به یه اُرک تبدیل کنه.

با دستای لرزان برگشتم و آماده‌ی التماس شده بودم که لباس نارنجی‌ش توجهم رو جلب کرد. خِرخِرِ سطل چرخدارش، کشیدن جاروش روی زمین و صورت پوشیده شدش با یک شال‌گردن کهنه و مندرس خیالم رو راحت کرد.

برگشتم و با خیال راحت دکمه دزدگیر رو زدم وسوار ماشین شدم. روشن کردم و در تمام طول مسیر به پیتر جکسون و اون سه‌گانش فحش و فضیحت نثار می‌کردم که باعث شدن تمام موجودات عالم رو در هیبت‌های عجیب‌الخلقه و خارج از آدمیزاد ببینم.

تلافی

دی ۲۵م, ۱۳۹۰ دسته : حرفهای خودمانی, منزل, مکان, وقایع اتفاقیه | ۸ دیدگاه »

سوار ماشین بودم و داشتم تو خیابون رو نگاه می‌کردم. ماشین پشت چراغ قرمز متوقف شد. هادی رو، در حالی که انگشت شصتش روی بندِ انگشت‌هاش حرکت می‌کرد، دیدم که به سمت خونش حرکت می‌کرد.

ماشین که حرکت کرد، گوشیم رو از جیبم در آوردم و نوشتم: “Sare zohr, sare 45 metri, rah miri, zekr ham migi?”

چند لحظه‌ای گذشت که دوباره نوشتم: “Nakhand”

گوشیم رو توی دست‌هام گرفته بودم، که لرزید،

-کجایی شادوماد؟

-Eeeeeeeee……..

در ادامه، دیالوگ‌هایی ردوبدل شد که جای آنها در این مجال نیست. دلم خنک شد که هیچ عقده‌ای بر دلم نماند.

خواب

دی ۱۷م, ۱۳۹۰ دسته : تهران, حرفهای خودمانی, منزل, مکان, وقایع اتفاقیه | ۱۰ دیدگاه »

ساعت تقریباً ۵ صبح بود که با بدرقه‌ی بابا، از در خونه زدم بیرون. به سرخیابون که رسیدم، تقریباً ماشینی توی خیابون وجود نداشت. مسیر کوتاهی رو راه اومد تا اینکه از پشت سر صدای ماشین به گوشم خورد. برگشتم از دور بهش نگاه کردم. چراغاش شبیه ماشین‌های مسافرکش نبود. براش دست تکون دادم که یعنی نگه‌دار. بهم نزدیک‌تر شد. یک ۲۰۶ سفید بود که یکه مرد ظاهرالصلاح جاافتاده داخلش نشسته بود. از دستگیره‌ی بالای در عقب سمت شاگرد یه جارختی با تعدادی پیراهن آویزون بود. در جلو رو باز کردم و نشستم. سلام و احوال‌پرسی کردم و تشکر.

-کجا می‌رید آقا؟

-من که می‌خوام برم آهنچی، مسیرتون هرجا بود من پیاده می‌شم،

-مقصدت همون‌جاست یا می‌خوای بری تهران؟

-بله، می‌رم تهران،

-خوب من تا ۷۲‌تن می‌رم، می‌خواین بریم همون‌جا؟

-خوبه اتفاقاً دست شما درد نکنه، اما اگه تا همون آهنچی بریم بهتره، چون من می‌خوام برم از عابر بانک پول بگیرم،

-خوب اشکال نداره، سر راه می‌ریم عابر بانک بعد می‌ریم،

-دست شما درد نکنه، متشکر،

صحبتمون در مورد عابر بانک‌ها و اینکه چقدر خوبن گل انداخته بود که جلوی بانک سپه، نرسیده به فلکه نگه داشت. از همون داخل ماشین یه نگاهی به عابر انداختم، چرا چشمک‌زن سبز. پیاده شدم و به سرعت پول برداشتم. ۱۰هزار تومان.

سوار که شدم، برگشتیم سر ادامه بحث سبقه‌ی تاریخی بانک و زمانی که عابر بانکی وجود نداشت.

-قبلنا، اون موقع که عابر بانک نبود، البته شما اون موقع یادتون نیست، اگه می‌خواس….

-چرا قربان، یادمه، چرا یادم نیست؟

یه جورایی از اینکه من رو اونقدر پیرمرد ندیده بود، خوشحال شدم. بحثمون ادامه پیدا کرد تا جاییکه خیلی صحبتی برای ادامه پیدا نکردیم. خواب‌آلودگی من که به سبب احیای شب گذشته بود هم مزید بر علت شده بود تا حرفهام رو نیمه‌کاره رها کنم.

به مقصد که رسیدیم، کرایه رو با یک صلوات معاوضه کرد و من هم اجرتش رو درجا پرداخت کردم. پیاده که شدم، صدای راننده‌ها که بلند‌بلند فریاد می‌زدن به گوشم رسید،

-تهران، تهران…آقا تهران می‌ری؟

-چند؟

-۵ تومن،

-نه آقا زیاده،

-شما ۴ بده،

-نه، بازم زیاده،

داشتم می‌رفتم به سمت اتوبوس‌هایی که مسافر می‌گرفتن که راننده گفت: چند می‌خوای بدی؟

-من همیشه ۳ می‌رم،

-خیلی کمه،

-۳٫۵ خوبه؟

-م‌م‌م‌م‌….باشه، اما به مسافرا چیزی نگو،

سوار یه سمند زرد شرکتی شدم که دوتا مسافر عقب داشت و منتظر یه مسافر دیگه بود تا حرکت کنه. سوار شدم، در رو بستم و جام رو مرتب کردم، کیفم رو روی پام قرار دادم و سرم رو به پشتی صندلی چسبوندم تا بخوابم. چند دقیقه‌ای بیشتر طول نکشید تا مسافر بعدی هم سوار شد و راننده با یک حرکت سریع دستی رو خوابوند و حرکت کرد. من هم کمربند رو بستم و برخلاف دفعات قبل که حداقل عوارضی رو می‌دیدم، چیز خاصی از حرکت ماشین هم در خاطر ندارم و به سرعت به خواب رفتم.

چشمام رو که باز کردم، داخل ترمینال بودیم. پیاده شدم و تف به ریا، نماز رو خوندم و رفتم بیرون اتوبان. چند تا ماشین از جلوم رد شد و ماشین سوم رو سوار شدم. ماشین که حرکت کرد، من هم جای سرم رو روی پشتی صندلی عقب درست کردم و به خواب رفتم. چند لحظه‌ای بیشتر طول نکشید که راننده صدا زد: آقا بفرما، رسیدیم سوم“.

Nostalgica

دی ۴م, ۱۳۹۰ دسته : IHU, حرفهای خودمانی, روزی روزگاری, مکان | ۱۲ دیدگاه »

شده تا حالا یه عکس، یه فیلم، یه جمله، یه متن، یک شیء یا حتی یه فحش براتون یادآوری کننده‌ی گذشته باشه، جوری که یه حس غریب بهتون دست بده؛

جوری که فشار خونتون بالا بره و یه جایی سمت چپ بدنتون، این بالا، یه جوریش بشه؛

جوری که تو کَلَّتون یه افکاری به سرعت مرور بشه؛

مِه جلوی چشماتون رو بگیره و از ترس اومدن اشک نتونید پلک بزنید؛

بغض تو گلوتون گیر کنه و نتونید حرف بزنید و ترجیح بدید به جای انجام هر کاری، ساعت‌ها بشینید و بهش فکر کنید.

این عکس برای من همچین حالتی رو ایجاد می‌کنه.

تو این عکس تعدادی از دوستان نیستن که اونها هم همین‌قدر برام ارزش دارن. ازشون عذر می‌خوام.

ولش‌کن

آذر ۱۹م, ۱۳۹۰ دسته : حرفهای خودمانی, روزی روزگاری, زاهدان, مکان | ۱۴ دیدگاه »

وارد سالن ورزشی دانشگاه، که واسه‌ی برگزاری امتحانات داخلش رو صندلی چیده بودن، شدم. صندلی‌های قدیمی، فلزی و رنگ‌ و رو رفته، توی ردیف‌های منظم، پشت سرهم، چیده شده بودن. جلوی هر ردیف شماره صندلی‌های اون ردیف نوشته شده بود. از روی کاغذ‌های نصب شده، بازه‌ی شماره صندلیم رو پیدا کردم و توی ردیف به سمت آخر سالن حرکت کردم.

صندلی رو پیدا کردم. یقیناً پیرترین صندلی اون سالن بود که قرار بود ساعتی، وزن من رو تحمل کنه. روش نشستم. کم‌کم دانشجوها جاهای خودشون رو پیدا کردن و ممتحنین، شروع کردن به پخش کردن سوالات. با پخش شدن کامل برگه های امتحانی، سالن رو سکوت فراگرفت. من هم با تسلط کامل و جوری که انگار استاد اون درسم، پای چپم رو روی پای راستم گذاشتم و شروع کردم به جواب دادن.

چند دقیقه‌ای از شروع امتحان نگذشته بود که حس کردم پای راستم می‌خاره. خارش هر لحظه داشت بیشتر می‌شد. از مچ پا شروع شد و به سمت زانو ادامه پیدا کرد. دستم رو به سمت ساق پام بردم تا یک کم بخارونمش که از پاچه‌ی شلوارم، یک موش سفید کوچولو بیرون اومد و جوری که انگار کسی به ناحق سد راهش شده، با اعصاب خورد، زیگزاگ و به سرعت از کنارم دور شد. به دور و برم نگاه کردم. دانشجوهای اطرافم مشغول نوشتن و مراقبین هم مشغول صحبت و نوشیدن چای بودن. دستام راستم روی هوا گرفتم و چهار انگشت و شصتم رو از هم جدا کردم و زیرلب گفتم: ولش کن و دوباره مشغول نوشتن شدم.

چند دقیقه‌ای گذشته بود که توی سکوت سالن، صدای پچ‌پچ چند تا از مراقبین، باعث شد سرم رو به عقب برگردونم. دو تا از مراقبین خانوم‌ با استکان‌های چای در دست، از ترس موشی که داشت از چند متریشون رد می‌شد همدیگر رو بغل کرده بودن جوری که می‌خواستن جلوی جیغشون رو بگیرن، صداهای خفیف از خودشون ساطع می‌کردن.

به مناسبتِ

آذر ۱۲م, ۱۳۹۰ دسته : حرفهای خودمانی, منزل, مکان, وقایع اتفاقیه | ۸ دیدگاه »

به مناسبت ایام محرم، با همسر بیرون رفته بودیم و تو یه مجلس روضه شرکت کرده‌ بودیم. قرارمون این بود که وسط‌های مجلس بیایم بیرون. اس‌ام‌اس که اومد راه افتادم تا از اونجا که حالا بسیار شلوغ شده بود بیام بیرون. داشتم از همون راهی که اومده بودم برمی‌گشتم که یه مرد جا افتاده که یه شال سبز به گردن داشت و به نظر میومد از مسئولین اونجا باشه، دستاش رو جوریکه نشون می‌داد نیا تکون می‌داد بهم گفت: این در بسته‌ست،

-خب من می‌خوام برم بیرون، چیکار کنم؟

به پشت سرم اشاره کرد و گفت اونجا رو می‌بینی نوشته خروج اضطراری، از اونجا برو بیرون

-باشه،

برگشتم تا به سمت در خروج اضطراری برم. راهش زیاد بود و جمعیتی که از شدت سرما و علاقه به مجلس، تو مسیر نشسته بودن به زحمت رسیدن بهش اضافه می‌کردن. از میون جمعیت فشرده و از گوشه‌ای که همه‌ی آدم‌ها جلو می‌رفتن شروع به حرکت کردم. تو مسیر با رد شدن از بالای سر هر نفر یه ضمن عذرخواهی، غرغرهاشون رو هم تحمل می‌کردم.

-آقا کجا می‌ری؟، جا نیست، بشین همین‌جا

علاوه بر مردمی که نشسته بودن، مسئولین شال به گردن و مشکی پوش هم سد راهم می‌شدن که آقا جا نیست

-می‌خوام برم بیرون

-آها، باشه برو

توی همین اثنا، یه اس‌ام‌اس اومد، هادی.

دکمه‌ی بالا سمت چپ گوشی که زیر کلمه‌ی show بود رو زدم و خوندم: تو که زن گرفتی، چرا می‌یای عزاداری؟

در حالیکه می‌خندیدم، به سمت جمعیت پشت سرم برگشتم. دنبالش می‌‌گشتم تا پیداش کنم اما جمعیت اونقدر زیاد بود که پیدا کردن یه نفر حتی با عظمت هادی، مثل پیدا کردن سوزن بود تو انبار کاه. بی‌خیال شدم و به راهم ادامه دادم. دوباره اس‌ام‌اس اومد: نخند

باز به سمت جمعیت برگشتم، باز هم پیداش نکردم. این دفعه سرم رو با شدت زیادی تکون دادم، باز برگشتم و به راهم ادامه دادم.

دوباره ویبره‌ی گوشی رو حس کردم: خودتی!

دوباره برگشتم و به جمعیت نگاه کردم، خودم باورم نمی‌شد اما اون ته، تقریباً همونجایی که نشسته بودم، چهره‌ی هادی رو دیدم، دستم رو بلند کردم و تکون دادم که دیدمت، سلام. اون هم دستش رو بلند کرد و تکون دادم که یعنی سلام.

دستم رو رو هوا چرخوندم و بعد به شکل گوشی در آوردم و سمت راست صورتم قرار دادم که بعدا بهت زنگ می‌زنم“.

اون هم دستش رو تو هوا تکون داد که یعنی باشه.

برگشتم که به راهم ادامه بدم که دوباره گوشیم لرزید: آقا کجا بیا وسط یک کم بلرزون

برگشتم و نگاش کردم و روی هوا دستم رو لرزوندم، و سرم رو برای گرفتم تأیید ازش تکون دادم و اون هم به نشانه‌ی تأیید سرش رو تکون داد.

دوباره برگشتم. دوباره نوشت: کجا می‌ری جلو، نکنه فکر کردی سخنران توئی؟

-نه، یه جای دیگه مجلس دارم دارم می‌رم به اون برسم،

و در حالی که دکمه‌ی send رو می‌زدم براش یه دستی تکون دادم و از در اضطراری خارج شدم. سریع کفشام رو پوشیدم و از در خارج شدم. همسر جلوی در منتظر بود، سلام کردم و قبول باشه‌ای گفتم و شرح ماوقع رو توضیح دادم.

تبدیل

آذر ۸م, ۱۳۹۰ دسته : تهران, حرفهای خودمانی, دانشگاه صنعتی, دانشگاه غ.ش, زینبیه.ش, منزل, مکان, وقایع اتفاقیه | ۱۲ دیدگاه »

از ایام ماضیِ دور به یاد دارم که اعتقادی راسخ داشته‌ام که لاتبدیل لخلق الله. اما گویا در چند وقت اخیر این اعتقاد باطل شده و در خود این بنده‌ی کمترین تبدیلاتی رخ داده است که برخی آنان را بالکل محال دانسته‌ و برخی نیز این تبدیلات را هنوز در مخیله خویش نگنجانده‌اند. تبدیلات صورت گرفته در این ایام از همه گونه‌ای بوده است، دلتنگ، تهدید، مرجوع، دکستر، چاه‌کن، حبس، نمرود، سرباز و در نهایت هم داماد شدم.

اصلاً گویا گوش‌های متصله، آن آیه‌ی مبارکه را نشنیده‌اند، اصلاً گویا آن آیه‌ هیچ‌گاه از دهانم بیرون نیامده بود، اصلاً گویا هیچ جنبده‌ای این کلام از من شنود نکرده بود. اما تمام این اصلاًها و گویاها بر باد رفت و نه یک بار و نه چند بار، که این قصه چندین بار معکوس افتاد.

القصه، اگر شما را دستی بر آسمان است، از حضرتش بخواهید که این تبدیلات تمامی یابد و این بنده در وضعیتی به ثبات رسم. باشد که برای اولین بار به دعای گربه‌ای سیاه باران ببارد.

راستی در چنین روزی متولد نیز شده‌ام. ۸ آذر ۶۳٫ ۲۷ را ترکاندم. پیر شدیم، برادران و خواهران. پیر شدیم.

مبدأ تاریخ

آبان ۳۰م, ۱۳۹۰ دسته : حرفهای خودمانی, منزل, مکان, وقایع اتفاقیه | ۶ دیدگاه »

برای هر کسی، یک روزی، مبدأ تاریخ می‌شه. به این دلیل مبدأ می‌شه که کارهاش، رفتارهاش، صحبت‌هاش‌، برنامه‌هاش، سفرهاش، دل‌مشغولی‌هاش، افکارش و حتی امیدها و آرزوهاش نسبت به اون زمان تغییر می‌کنن.

بعضی‌ها مبدأ زمانشون تاریخ هجرتِ، بعضی بیست و دو بهمن پنجاه و هفت، بعضی دو خرداد هفتاد و شیش، بعضی بیست و دو خرداد هشتاد و هشت و بعضی‌هام مناسبت‌های زندگی‌شون. من جزو گروه آخرم. مبدأ زمان برای من پنجشنبه‌ی هفته‌ی پیش بود. ۹۰/۰۸/۲۶٫ روزی که از اون به بعد به فکر هیچ‌چیز نیستم جز یک نفر، هیچ آرزویی ندارم جز خوشبختی یک نفر، هیچ برنامه‌ای ندارم جز همراهی یک نفر، هیچ تماسی ندارم جز با یک نفر و هیچ جایی نمی‌رم جز به‌خاطر یک نفر.

اون یک نفر، الآن مهم‌ترین شخص زندگی منه. جوری که تمام ماجراهای گذشته‌م رو به فراموشی سپردم و اون تنها ماجرای زندگی منه. جوری که تمام آدم‌های قبلی زندگیم واسم کم‌رنگ شدن و اون‌ پررنگ، جوری که همه‌ی اون آدم‌ها رو به خدا سپردم و اون یک نفر رو رنگ زمینه‌ی تمام زندگیم قرار دادم. رنگی که باید جریان رو به زندگی من بیاره، رنگی که هیچوقت نباید از زندگی من پاک و یا حتی کم‌رنگ بشه. رنگی که بهترین رنگِ ممکنِ زندگی منه. رنگی که سایر رنگ‌ها با وجود اون برام معنی پیدا می‌کنن.

توی این مسیر سهل و ممتنعِ انتخاب رنگ و رنگ‌آمیزی و بعد از کلی سبک سنگین، حافظ هم با این فالش، طائر فکرم رو به دام اشتیاق انداخت*:

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس                              زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد                                از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند                         ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین                            کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان                                گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم                       دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست                          که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

 حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست                       طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

————–

*پی‌نوشت: حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می‌نوشت / طائر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود

خاطره …… قطعاً

آبان ۲۶م, ۱۳۹۰ دسته : حرفهای خودمانی, منزل, مکان, وقایع اتفاقیه | ۳۴ دیدگاه »

شد، سرانجام شد، این روزها را می‌گویم، این روزها خاطره شد. اگر کسی دستش به جریده عالم می‌رسد، دوام ما و این روزها را بر آن ثبت نُماید، باشد تا دلمان که با عشق زنده گشته است، هرگز نمیرد.

امروز، ۹۰/۰۸/۲۶، من، با بانویی از سُلاله‌ی فاطمه و علی یکی شده‌ایم. باشد که به حق اجدادش قدرش بدانم و خوشبختش نمایم.

از این واقعه برخی خبر داشتند و برخی بی خبر بودند، اما همگی را وعده‌ایی سر خرمن می‌دهم به شامی و سوری و ولیمه‌ای، باشد که موقعیتی جهت برآوردن این وعده دست ندهد، آمین.

———-

پی‌نوشت: هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریده‌ی عالم دوام ما(حافظ)